![]() |
![]() |
|
| شعر ، تاریخ ، ادبیات و ... |
|
بله رابط ایرانی و همشهری ما در آنکارا با اخذ چند ده دلار به ازای هر نفر ما را در پایین شهر در هتلی نه چندان خوب و امن سکنی داد.
از بد حادثه زمان رفتن ما مصادف گشته بود با تیرگی و وخامت روابط دولت های ترکیه و ایران از پی ترور خبرنگار ی ترک با اصلیتی یهودی، که دولت ترکیه اصرار میکرد مدارکی در دست است که حزب الله ایران در طراحی و اجرای این قتل و سپس چندیدن قتل دیگر دست داشته است. به هر حال بگیر و ببند زیادی بود به همین خاطر رابط ما در ترکیه که قرار بود ما را به پانسیون خود ببرد به علت مساعد نبودن شرایط ما را به هتل برد. اگرچه هتل هتلی مناسب نبود و رابط ما باید حدس میزد که این هتل که مکان اقامت افراد چتر باز، قاچاقچی و خلافکار زیادی است ممکن است برای ما دردسر ساز شود اما احساس مسئولیت کجا و ما ایرانی ها کجا. من و دوستم که تمام بار سفرمان کنسرو بود و کلوچه و بیشتر کتاب و کتاب پس از پرداخت کرایه ۱۵ روز هتل در انتظار کاری ماندیم که قرار بود در ازای نفری ۵۰ دلار از طریق رابط فراهم شود. صبحانه هر روز ما یک کلوچه بود که نصف میکردیم و با نان می خوردیم و یک وعده دیگر که شامل یک کنسرو بود که به اتفاق ضربه فنی اش میکردیم. ما کاملا قانونی وارد شده بودیم اما از ترس برخورد بد پلیس ترکیه و اخراج نه قادر به تفریح و گشت و گذار بودیم و نه بابت صرفه جویی و پول کم، میتوانستیم شکمی سیر از غذاهای ترک بخوریم. به هر حال بعد یک هفته، مشغول به کار در شهرک صنایع چوب و مبلمان ترکیه(سیته لر) شدیم کار با اره های بزرگ بلند کردن الوارها ی سنگین با یک سوم حقوق. با اینکه بیشتر پولمان صرف هزینه ی هتل میشد اما ما راضی بودیم چرا که در باورمان ترکیه فقط پلی بود برای رفتن به اروپا و رسیدن به خوشبختی. و خوشبختی برای ما یعنی، حقوق شهروندی برابر، شغل و پول خوب، امکان تحصیل و ... اما متاسفانه هفته ای بیش نگذشت که اتفاقی بسیار بد برای ما افتاد. از چند روز قبل با مراجعه یک ایرانی، اتفاقا شمالی به اتاق ما حس خوبی نداشتیم چرا که این هم میهن دارای چهره ای با صورتی کاردی و تیپی معتاد بود که در آنجا بسیار به چشم می آمد گویا این شخص هم از طریق همین رابط ما بدانجا آمده بود که بعد در کنار ما نیز مشغول به کار شد. ساعت از ۹ شب گذشته بود که از لابی هتل با ما تماس گرفتند که با پاسپورت هایمان در لابی حاضر شویم چونکه پلیس ترک بخش اتباع خارجی(یابانجی لر شعبه سی) به ظاهر برای کنترل آمده بود. پس از پایین رفتن از پله ها و رسیدن به لابی با چهرهه ی پلیسی درشت اندام و عصبانی که انگار به خون ما ایرانی ها تشنه بود مواجه شدیم. پس از کنترل پاسپورت ما و نگاهی به ما دست برد به زیر بغل ما تا ما را راهی ماشین پلیسی کند که دم در هتل منتظرمان بود. من مقاومت کردم، به انگلیسی به او و مدیر هتل که در ظاهر به سختی انگلیسی میفهمیدند گفتم من ویزای قانونی دارم و پول هتل را هم تماما پرداخت کرده ام و خلافی هم مرتکب نشده ام به چه دلیلی باید همراه شما به پاسگاه پلیس بیایم مامور پلیس که بعدا فهمیدم اسمش محمد علی بود با عصبانیت به سمتم هجوم آورد و مرا به در آسانسور کوبید و من در حال درگیر شدن بودم که با دخالت مدیر هتل ما به سمت ماشین پلیسی رفتیم که پر بود از ایرانی، عراقی و روس و غیره ادامه دارد شهرام کیهان فر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:31 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ فقط تلاشی است کم و ناچیز در حد توان، مطالعات و دانش محدود نویسنده که با انتخاب گوشه هایی از تاریخ ، ادبیات و شعر شاعران معاصر و کهن و حتی شاعران گمنامی همچون زنده یاد علی اکبر واله شیدا ،سعی در گسترش فرهنگ شعر و شعر خوانی و مطالعه دارد البته ناگفته نماند که انتخاب اشعار نیمایی، اجتماعی، حماسی و غنایی که بازتاب شرایط امروز جامعه ما باشد در الویت قرار دارد. امید است که برخلاف انتظار اینجانب کاستی ها و سواد ناچیز بنده در زمینه شعر و ادبیات، آسیبی به این فضای پر گهر نرساند. امیدوارم با ارسال اشعار و نظرات خود اینجانب را در این مهم یاری رسانید.
|
|
RSS
|