تبليغاتX
ای وطن آباد باشی،سربلند،آزاد باشی
شعر ، تاریخ ، ادبیات و ...

فروغ فرخزاد در سال 1313 در تهران چشم به جهان گشود پس از گذراندن دوره های آموزشی دبستانی و دبیرستانی برای آموزش نقاشی به هنرستان نقاشی رفت در 16 سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت و در آنجا اقامت کرد
اما پس از یکی دو سال از هم جدا شدند
در سال 1337 در سن 22 سالگی به کارهای سینمایی روی آورد و در شرکت گلستان فیلم به کار پرداخت
در سال 1338 برای بررسی و مطالعه ساخت فیلم به انگلستان رفت در طی فعالیت سینمایی خود چندین فیلم ساخت و در یک فیلم و نمایش بازی کرد در این زمینه فیلم خانه سیاه است که در باره جذامیان جذامخانه ای اطراف تبریز می پرداخت برنده بهترین فیلم مستند در سال 1342 شد در سال 1345 برای شرکت در دومین فستیوال پژارو به ایتالیا سفر کرد
فروغ سر انجام در سال 1345 در سن 33 سالگی در اوج شکفتگی استعداد شاعرانه اش به هنگام رانندگی بر اثر یک تصادف جان سپرد وی را در گورستان ظهیرالدوله تهران به خاک سپردند
از او پسری به نام کامیار شاپور به یادگار مانده است

 

(پرنده مردنی است)

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

 

چراغ ها ی  رابطه تاریکند

چراغ های  رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

 

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی است.

 

 

تنها صداست

    که می ماند

 

چرا توقف کنم،چرا؟

پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند

افق عمودی است

افق عمودی است و حرکت؛فواره وار

 

و در حدود بینش

سیاره های نورانی می چرخند

زمین در ارتفاع به تکرار می رسد

و چاههای هوائی

 

به نقب های رابطه تبدیل می شوند

و روز وسعتی است

که در مخیله تنگ کرم روزنامه نمی گنجد

چرا توقف کنم؟

 

راه از میان مویرگهای حیات می گذرد

کیفیت محیط کشتی زهدان ماه

سلول های فاسد را خواهد کُشت

و در فضای شیمیائی بعد از طلوع

 

تنها صداست .

 

 

صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد

چرا توقف کنم؟

چه می تواند باشد مرداب

چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی

                             حشرات فاسد

 

افکار سردخانه را جنازه های باد کرده

                              رقم می زنند.

 

نامرد در سیاهی

فقدان مردیش را پنهان کرده است

سوسک سخن می گوید.

 

چرا توقف کنم؟

همکاری حروف سربی بیهوده است.

همکاری حروف سربی

اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد

 

من از سلاله درختانم

تنفس هوای مانده ملولم می کند

پرندهای که مرده بود به من پند داد که

                 پرواز را بخاطر بسپارم

 

نهایت تمامی نیروها پیوستن است،

پیوستن

به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعور نور

طبیعی است

که آسیاب های بادی می پوسند

چرا توقف کنم؟

من خوشه های نارس گندم را

به زیر پستان می گیرم

و شیر می دهم

 

صدا،صدا،تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری

شدن

صدای ریزش نور ستاره بر جدار

                         مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه معنی

و بط ذهن مشترک عشق

صدا،صدا،صدا،تنها صداست که

                            می ماند

در سرزمین قد کوتاهان

معیارهای سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم

و کار تدوین نظامنامه قلبم

 

کار حکومت محلی کوران نیست

مرا به زوزه دراز توحش

در عضو جنسی حیوان چکار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلا

                     گوشتی چکار

مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد

                             کرده است

تبار خونی گلها می دانید؟

 

 

                                ایمان بیاوریم به                             

                                آغاز فصل سرد...

و این منم                                                   

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

 

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دیماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک،خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آید

در کوچه باد می اید

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

و این زمان خسته مسلول

و مردی از کنار درختان خیس میگذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

سلام

-سلام

و من  به جفتگیری گل ها می اندیشم.

 

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آنکسی که می رود اینسان

صبور،

سنگین،

سرگردان،

فرمان ایست داد.

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست،

او هیچوقت

زنده نبوده ست.

 

در کوچه باد می آید

کلاغ های منفرد انزوا

در باغ های پیر کسالت می چرخند

و نرد بام

چه ارتفاع حقیری دارد.

انها تمام ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یکنفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آب های جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده است و

                           بو ئیده است

در زیر پا لگد خواهد کرد؟

ای یار، ای یگانه ترین یار

چه ابر های سیاهی در انتظار روز

                  میهمانی خورشیدند.

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که

                یکروز آن پرنده نمایان شد

اتگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم، نفس

                                         می زدند

 

انگار

آن شعله بنفش که در ذهن پاک پنجره ها

                                می سوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود.

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دست های تو ویران شدند

                                   باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوائی عزیز

وقتی در آسمان،دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های

                         سرشکسته

 پناه آورد؟

ما مثل مرده ای هزاران هزار ساله بهم

                            می رسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت

خواهد کرد.

 

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم

                               نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار(( آن شراب مگر

                                    چند ساله بود؟))

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است و میدانم

که از تمامی اوهام سخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی بجا نخواهد ماند.

 

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم،عریانم، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت

                                     عریانم

و زخم های من همیشه از عشق است

از عشق،عشق،عشق

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن،راز آن وجود متعهدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.

 

سلام ای شب معصوم!

سلام ای شبی که چشم های گرگ های

                                 بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد

بدل می کنی

و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها

                           و صداها می آیم

و این جهان به لانه ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای

                                   مردمیست

که همچنان که ترا می بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

 

سلام ای شب معصوم!

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست،

چرا نگاه نکردم،

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان

                           خیس گذر می کرد

 

چرا نگاه نکردم؟

انگار مادرم گریسته بود آنشب

آنشب که من به درد رسیدم و نطفه شکل

                                       گرفت

آنشب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آنشب که اصفهن پر از طنین کاشی آبی بود،

و آنکسی که نیمه من بود،به درون نطفه ی

                               من بازگشته بود

و من در آیینه می دیدمش،

که مثل آیینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه های اقاقی شدم...

 

انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنائی بیهوده ای در این دریچه

مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم؟

تمام لحظه های سعادت میدانستند

که دست های تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ساعت

گشوده شد و آن قناری قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به آن زن کوچک برخوردم

که چشمهایش،

مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

و آنچنان که در تحرک رانهایش می رفت

گوئی بکارت رویای پر شکوه مرا

با خود بسوی بستر شب می برد

آیا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه

                             خواهم کاشت؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا

                                    خواهد برد؟

یه مادر گفتم ))دیگر تمام شد))

گفتم : ((همیشه پیش از آنکه فکر کنی

                            اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم))

 

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود می خوانند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن می درند.

و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد:

صبور

ستگین،

سرگردان،

 

در ساعت چهارشنبه در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

-سلام

-سلام

آیا تو

هرگز آن چهار لاله آبی را

بوئیده ای؟...

زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های

                        لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون

                               می کشید

 

من از کجا می آیم؟

من از کجا می آیم

که اینچنین به بوی شب آغشته ام؟

هنوز خاک مزارش تازه ست

مزار آن دوست سبز جوان را

                      می گویم...

چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی

چه مهران بودی وقتی که پلک های

                   آینه ها را می بستی

و چلچراغها را

از ساقه های سیمی می چیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق

                                     می بردی

تا آن بخار گیج که دنباله حریق عطش بود

بر چمن خواب می نشست

و آن ستاره های مقوایی

به گرد لایتناهی می چرخیدند.

چرا کلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه دیدار میهمان کردند!

چرا نوازش را

به حجب گیسوان با کرگی بردند؟

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آنکسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرمید

به تیر های توهم

مصلوب گشته است.

و جای پنج شاخه انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه او مانده ست.

سکوت چیست، چیست، چیست،

                          ای یگانه ترین یار؟

سکوت چیست بجز حرف های ناگفته

من از گفتن می مانم، اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن

                             طبیعتست.

زبان گنجشکان یعنی : بهار،برگ،بهار.

زبان گنجشکان یعنی : نسیم. عطر.نسیم

زبان گنجشکان در کارخانه می میرد.

 

این کیست این کسی که روی جاده ابدیت

بسوی لحظه توحید می رود

و ساعت همیشگیش ر

با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها

                            کوک می کند.

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمی داند

آغاز بوی ناشتایی می داند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست.

 

پس آفتاب سرانجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب نا امید نتابید.

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی.

و من چنان پرم که روی صدایم نماز

                          می خوانند...

 

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش برخورد،خوش پوش،

                            خوش خوراک

در ایستگاههای وقت های معین

و در زمینه مشکوک نورهای موقت

و شهوت خرید میوه های فاسد

                      بیهودگی...

آه

چه مردمانی در چار راهها نگران حوادثند

و این صدای سوتهای توقف

در لحظه ای که باید،باید،باید

مردی به زیر چرخ های زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس  

                       می گذرد...

من از کجا می آیم؟

به مادرم گفتم؛ (( دیگر تمام شد))

گفتم : (( همیشه پیش از آنکه فکر کنی

                             اتفاق می افتد

 باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.))

 

سلام ای غربت تنهائی

اتاق را به ت. تسلیم میکنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آنرا

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده بیکار

و دانه های زندانی>

نگاه کن که چه برفی می بارد...

 

شاید حقیقت ان دو دست جوان بود،

آن دو دست جوان

که زیر بارش یکروز برف مدفون شد

و سال دیگر،وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

و در تنش فوران می کنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

 

                    تولدی دیگر

همه هستی من آیه  تاریکیست

که ترا  در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی

                               خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم، آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی

با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از

                         شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه

                          بر می گردد

 

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد،در

          فاصله رخوتناک دو همآغوشی

 

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید؛((صبح بخیر))

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من،در نی نی چشمان تو خود را

                             ویران م سازد

و در این حسی است

که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت

                   ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه یک پنجره می خوانند

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من  

                                     می گیرد

سهم من پائین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ  

                                        خاطره هاست

و در اندوه صدائی جان دادن که به من

                                  می گوید؛

((دستهایت را دوست می دارم))

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد،می دانم،می دانم،می دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم،برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند،هنوز

با همان موهای در هم و گردن های

                  باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند

                               که یکشب او ر

باد با خود برد

کوچه ای هست که قلب من آنرا

از محله های کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر می گردد

و بدینسانست

که کسی می میرد

و کسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که

                به گودالی می یزد،

مرواریدی صید نخواهد کرد

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام،آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 20:36  توسط شهرام کیهان فر | 

 

 دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

 

 

 

فروغ فرخزاد

 

(تولدی دیگر)

 

همه هستی من آیه ی تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم،آه

من در این آیه ترا آه کشیدم،آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طقلیست که ازمدرسه بر می گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد،در فاصله رخوتناک دو همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید (( صبح بخیر))

 

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من،در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

در اتاقی که باندازه ی یک تنهائیست…

دل من

که به اندازه ی یک عشقست

به بهانه های ساده ی خوشبحتی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به اواز قناری ها

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

 

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد

سهم من پائین رفتن از یک پله ی متروک است

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید:

 

دستهایت را

((دوست می دارم))

دست هایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد،می دانم،می دانم ، می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند،هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را

باد با خود برد

 

 

کوچه ای هست که قلب من آنرا

از محله های کودکیم دزدیده ست

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری  آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر می گردد

 

 

و بدینسانست

که کسی می میرد

و کسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد،

                                                             مرواریدی صید نخواهد کرد.

 

 

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام،آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:40  توسط شهرام کیهان فر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این وبلاگ فقط تلاشی است کم و ناچیز در حد توان، مطالعات و دانش محدود نویسنده که با انتخاب گوشه هایی از تاریخ ، ادبیات و شعر شاعران معاصر و کهن و حتی شاعران گمنامی همچون زنده یاد علی اکبر واله شیدا ،سعی در گسترش فرهنگ شعر و شعر خوانی و مطالعه دارد البته ناگفته نماند که انتخاب اشعار نیمایی، اجتماعی، حماسی و غنایی که بازتاب شرایط امروز جامعه ما باشد در الویت قرار دارد. امید است که برخلاف انتظار اینجانب کاستی ها و سواد ناچیز بنده در زمینه شعر و ادبیات، آسیبی به این فضای پر گهر نرساند. امیدوارم با ارسال اشعار و نظرات خود اینجانب را در این مهم یاری رسانید.

نوشته های پیشین
هفته اوّل شهریور 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
آرشیو موضوعی
علی اکبر واله شیدا
مکتب دیکتاتورها
احمد شاملو
مولوی
اخوان ثالث
فروغ فرخزاد
گلچین گیلانی
هوشنگ ایرانی
پروین اعتصامی
اسماعیل خویی
فرناندو کارده نال
سیاوش کسرایی
لئو تولستوی
فردوسی
سعدی
محمد علی بهمنی
تائو ته چینگ
هوشنگ ابتهاج
خیام
شفیعی کدکنی
نیما یوشیج
حافظ
تفرقه انداز و حکومت کن
سهراب سپهری
وصیت نامه داریوش
علی اکبر واله شیدا 2
شهرام کیهان فر
شاندور پتوفی
فردریش نیچه
نادر شاه
سلیمانیه عراق
جشن سده
مظفر الدین شاه قاجار
ناخودآگاهی فرهنگی
گاندی
تاریخ علوم در ایران
لنگستون هیوز
دبی آباد از غفلت ایران
شرح فتوحات داریوش هخامنشی
ایرانیان،مصریان و یهودیان
جایگاه آتش در باورهای ایرانی
شهر سوخته
هخامنشیان
جدایی افغانستان از ایران در 148 سال پیش
زندان و زندانی
انسان چه میداند
ایل بختیاری
گیلان از پنج هزار سال پیش تا امروز
جامعه شناسی نخبه کشی
جشن ایرانی در خانه همسایه
ایل قشقائی
سیاستهای روسیه در قبال ایران ، ژانویه 1925
مادی ها
عیلامی ها
پارتی ها
هراتی ها
ارمنی ها
بابلی ها
که گفت کار جهان کام رنجبر گردد
پادشاهی داریوش
چگونگی پیدایش خط پارسی از زبان داریوش
خشایارشا
اردشیر اول
آرامگاه داریوش و بقیه پادشاهان هخامنشی
سرانجام تخت جمشید
باختری ها
اسه گرتی ها
تخت جمشید در دوران پادشاهان بعدی
چگونه اعراب بر ایرانیان چیره گشتند
آتش_ ارد و اردیبهشت در اوستا
اشم وهو - امرداد و امشاسپندان در اوستا
زندگی زیباست
اهریمن - اهورامزدا - ایران ویج و باد در اوستا
بهمن - پری - پشن - خرداد و دیو در اوستا
گیلان پهنه ای سبز
من و حافظ
اناهیتا در اسطوره های ایرانی
هنر خط در ایران
نخستین پیامبر - نخستین کتاب
نقش فرهنگیان در نهضت جنگل(ابراهیم مروجی)
خط اوستایی
فارسی باستان
خط سومری (تصویری ، میخی)
خط کردی
خط ماسی سوراتی
خط ایزدی
خط مندایی
خط مانوی
نقدی بر تحریفات تاریخی پیرامون قدمت پادشاهی ماد...
تبار مرد آذربایجان(مادی ها)و وحدت این قوم با ...
محمد رضا لطفی
اخلاق ایرانیان در عصر ساسانی
اخلاق ایرانیان در عصر اشکانی
اخلاق از نظر اوستا
اخلاق ایرانیان در دوره ی هخامنشی
مولوی
عقیده به بهشت و دوزخ و پاداش و کیفر
مهرگان
میترا در مغرب زمین
شیوه ی برگزاری مهرگان
مهرگان در دوران هخامنشی
مهرگان در زمان ساسانیان
مهرگان در دوران اسلامی
مهرگان و موسیقی
بابک حماسه ای در تاریخ
محیط اجتماعی بابک
سایه مزدک
جنگ های ایران و عثمانی
جنگ های ایران و روسیه
اعتیاد در بین جوانان بیداد می کند
مهاجرت و گرین کارت آمریکا
مهاجران - ینگه دنیا و ایرانیان
نگاهی به زندگی و مرگ مانی
مانی صلح
فرجام تلخ مانی
موضوع شناسی در ادبیات مهاجرت ایران
سیمای زنده بگوران
امیل زولا : نامه هایی خطاب به فرانسه
تغییر و اصلاحات در ساخت و بافت جامعه
زندگی از نگاه (میرعلایی و کریستین بوبن)
بنیاد آتشکده
دکتر سعید نفیسی
دکتر حسین گل گلاب
پارس ، خاستگاه نخستین امپراتوری جهانی
امیرکیر، نوپرداز ایران در سده نوزدهم
معماری پارتی
زرتشتیان ایران و هند
سیر تحول دین در جهان
سهم 50 درصدی ایران از دریای خزر از منظر حقوقی و..
ایران برای همه ایرانیان
زنده یاد دکتر مصدق و دریای خزر
محکمه نظامی و حزب توده
دکتر آذر وزیر فرهنگ رژیم پهلوی
درسی که باید از تاریخ ایران باستان گرفت
پدر سگ من کی آقای تو بودم(فکاهی)
عابد نیکو نهاد
آهای مرد شمالی
چگونه میتوان ایرانی بود؟ چگونه میتوان ایرانی نبود؟
میهن من
آینده شعر
آشتی با ادبیات
مذهب آریان ها و اخلاق آنها
یونانیهای قدیم که راجع به تاریخ ایران آثاری از خود
پارت یعنی خراسان کنونی
اشک 1 : ارشک اول
اشک 2 : تیرداد اول
اشک 3 : ازدوان اول
اشک 4 : فری یاپیت
اشک 5 : فرهاد اول
اشک 6 : مهرداد اول (170-138 ق.م)
اشک 7 : فرهاد دوم
اشک 8 : اردوان دوم
اشک 9 : مهرداد دوم / بزرگ / ارمنستان
اشک 10 : سندروگ
اشک 11 : فرهاد سوم ( 69 – 60 ق . م)
اشک 12 : مهرداد سوم
اشک 13 : ارد اول (55 – 37 ق . م)
اشک 14 : فرهاد چهارم
اشک 15 : فرهاد پنجم
اشک 16 : ارد دوم
اشک 17 : وانان
اشک 18 : اردوان سوم
اشکهای 19 ، 20 ، 21 : واردان ، گودرز ، وانان دوم
اشک 22 : بلاش اول
اشک 23 : خسرو ( 107 – 133 م)
اشک 24 و 25 : بلاش دوم و بلاش سوم
اشک 26 : بلاش چهارم
اشک 27 و 28 : بلاش پنجم و اردوان پنجم
خصال کوروش
کمبوجیه
سروش گیلانی
وسعت دولت هخامنشی
بسط دولت اشکانی
خصال انوشیروان(شاهنشاهی ساسانی)
زبانها و خطوط ایران قدیم
یک نظر اجمالی به چهارده قرن ایران باستان
کوچ بنفشه ها(شفیعی کدکنی)
گفتار یا کردار
ابیاتی چند
نیرنگ
معضلی به نام فرار مغزها
مروری بر جغرافیای تاریخی آذربایجان و اران با نقدی
آموزش و پرورش در ایران عصر هخامنشی
آذربایجان سرزمین باستانی کردها
پیرامون واژه ی ترک
قرص بالدار در ایران(فروهر)
ایرانیان فاتحان اصلی بسیاری از علوم بوده اند
سالروز آزادی خرمشهر
شاهی که پای بیگانه را به دستگاه دولتی ایران باز کر
نخستین جنگ شهری تاریخ در شهر ری
علل زوال امپراطوری ساسانیان
آخرين توضيحات و توجيهات درمورد تخريب كتيبه هخامنشی
اعراب بنام جهاد ایران راغارت و به خاک وخون کشاندند
قتل عمر در ذی الحجه سال 23
صدای 52
نصیحت
خلیج فارس
فهرست سلسله هایی که در ایران قدیم سلطنت کرده اند
علی اکبر واله شیدا
آثار دوره هخامنشی
زبان و خط و کتیبه در دوران هخامنشی
چنگیزخان مغول
روح ایران وخلقیات ایرانی(رنه گروسه)
دلتنگی های آدمی
سامانیان
تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
آداب و ادیان عرب قبل از ظهور اسلام
ترکیه باتلاق آرزوهای هزاران هزار ایرانی(1)
ترکیه باتلاق آرزوهای هزاران هزار ایرانی(2)
ترکیه باتلاق آرزوهای هزاران هزار ایرانی(3)
ترکیه باتلاق آرزوهای هزاران هزار ایرانی(4)
عدالت محوری
پیوندها
پایگاه موقت اطلاع رسانی مادران صلح
بیایید یاد بگیریم نظرات مخالف را بشنویم
سازمان دیده بان حقوق بشر
پروین اعتصامی
چهره های ماندگار
جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران
سایت فرهنگ گیلان
گیلان ما
کره ی رنگ و رو رفته
انديشه هاي پارسي(مسعود امين پور مجومردي )





Powered by WebGozar

Powered By
BLOGFA.COM
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پائیز نسپرده ایم
عدالت محوری
ترکیه باتلاق آرزوی هزاران هزار ایرانی(5)
ترکیه باتلاق آرزوی هزاران هزار ایرانی(4)
ترکیه باتلاق آرزوهای هزاران هزار ایرانی(3)
ترکیه باطلاق آرزوهای هزاران هزار ایرانی(2)
ترکیه باطلاق آرزوهای هزاران هزار ایرانی(1)
آداب و ادیان عرب قبل از ظهور اسلام
تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
سامانیان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان