![]() |
![]() |
|
| شعر ، تاریخ ، ادبیات و ... |
فروغ فرخزاد در سال 1313 در تهران چشم به جهان گشود پس از گذراندن دوره های آموزشی دبستانی و دبیرستانی برای آموزش نقاشی به هنرستان نقاشی رفت در 16 سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت و در آنجا اقامت کرد (پرنده مردنی است) دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ ها ی رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است. تنها صداست که می ماند چرا توقف کنم،چرا؟ پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند افق عمودی است افق عمودی است و حرکت؛فواره وار و در حدود بینش سیاره های نورانی می چرخند زمین در ارتفاع به تکرار می رسد و چاههای هوائی به نقب های رابطه تبدیل می شوند و روز وسعتی است که در مخیله تنگ کرم روزنامه نمی گنجد چرا توقف کنم؟ راه از میان مویرگهای حیات می گذرد کیفیت محیط کشتی زهدان ماه سلول های فاسد را خواهد کُشت و در فضای شیمیائی بعد از طلوع تنها صداست . صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد چرا توقف کنم؟ چه می تواند باشد مرداب چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند. نامرد در سیاهی فقدان مردیش را پنهان کرده است سوسک سخن می گوید. چرا توقف کنم؟ همکاری حروف سربی بیهوده است. همکاری حروف سربی اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد من از سلاله درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند پرندهای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن به اصل روشن خورشید و ریختن به شعور نور طبیعی است که آسیاب های بادی می پوسند چرا توقف کنم؟ من خوشه های نارس گندم را به زیر پستان می گیرم و شیر می دهم صدا،صدا،تنها صدا صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک صدای انعقاد نطفه معنی و بط ذهن مشترک عشق صدا،صدا،صدا،تنها صداست که می ماند در سرزمین قد کوتاهان معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند چرا توقف کنم؟ من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم و کار تدوین نظامنامه قلبم کار حکومت محلی کوران نیست مرا به زوزه دراز توحش در عضو جنسی حیوان چکار مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است تبار خونی گلها می دانید؟ ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد... و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده زمین و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت امروز روز اول دیماه است من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم نجات دهنده در گور خفته است و خاک،خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت در کوچه باد می آید در کوچه باد می اید و من به جفت گیری گل ها می اندیشم به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون و این زمان خسته مسلول و مردی از کنار درختان خیس میگذرد مردی که رشته های آبی رگهایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کنند سلام -سلام و من به جفتگیری گل ها می اندیشم. در آستانه فصلی سرد در محفل عزای آینه ها و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ و این غروب بارور شده از دانش سکوت چگونه می شود به آنکسی که می رود اینسان صبور، سنگین، سرگردان، فرمان ایست داد. چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت زنده نبوده ست. در کوچه باد می آید کلاغ های منفرد انزوا در باغ های پیر کسالت می چرخند و نرد بام چه ارتفاع حقیری دارد. انها تمام ساده لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه ها بردند و اکنون دیگر دیگر چگونه یکنفر به رقص بر خواهد خاست و گیسوان کودکیش را در آب های جاری خواهد ریخت و سیب را که سرانجام چیده است و بو ئیده است در زیر پا لگد خواهد کرد؟ ای یار، ای یگانه ترین یار چه ابر های سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند. انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد اتگار از خطوط سبز تخیل بودند آن برگ های تازه که در شهوت نسیم، نفس می زدند انگار آن شعله بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود. در کوچه باد می آید این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد ستاره های عزیز ستاره های مقوائی عزیز وقتی در آسمان،دروغ وزیدن می گیرد دیگر چگونه می شود به سوره های سرشکسته پناه آورد؟ ما مثل مرده ای هزاران هزار ساله بهم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد. من سردم است من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ای یار ای یگانه ترین یار(( آن شراب مگر چند ساله بود؟)) نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟ من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سخ یک شقایق وحشی جز چند قطره خون چیزی بجا نخواهد ماند. خطوط را رها خواهم کرد و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد و از میان شکل های هندسی محدود به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد من عریانم،عریانم، عریانم مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم و زخم های من همیشه از عشق است از عشق،عشق،عشق من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام و تکه تکه شدن،راز آن وجود متعهدی بود که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد. سلام ای شب معصوم! سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها ارواح مهربان تبرها را می بویند من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم و این جهان به لانه ماران مانند است و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که ترا می بوسند در ذهن خود طناب دار ترا می بافند سلام ای شب معصوم! میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست، چرا نگاه نکردم، مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد چرا نگاه نکردم؟ انگار مادرم گریسته بود آنشب آنشب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت آنشب که من عروس خوشه های اقاقی شدم آنشب که اصفهن پر از طنین کاشی آبی بود، و آنکسی که نیمه من بود،به درون نطفه ی من بازگشته بود و من در آیینه می دیدمش، که مثل آیینه پاکیزه بود و روشن بود و ناگهان صدایم کرد و من عروس خوشه های اقاقی شدم... انگار مادرم گریسته بود آن شب چه روشنائی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید چرا نگاه نکردم؟ تمام لحظه های سعادت میدانستند که دست های تو ویران خواهد شد و من نگاه نکردم تا آن زمان که پنجره ساعت گشوده شد و آن قناری قناری غمگین چهار بار نواخت چهار بار نواخت و من به آن زن کوچک برخوردم که چشمهایش، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند و آنچنان که در تحرک رانهایش می رفت گوئی بکارت رویای پر شکوه مرا با خود بسوی بستر شب می برد آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟ آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟ و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟ آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟ آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟ یه مادر گفتم ))دیگر تمام شد)) گفتم : ((همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم)) انسان پوک انسان پوک پر از اعتماد نگاه کن که دندانهایش چگونه وقت جویدن سرود می خوانند و چشمهایش چگونه وقت خیره شدن می درند. و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد: صبور ستگین، سرگردان، در ساعت چهارشنبه در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کنند -سلام -سلام آیا تو هرگز آن چهار لاله آبی را بوئیده ای؟... زمان گذشت زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد و با زبان سردش ته مانده های روز رفته را به درون می کشید من از کجا می آیم؟ من از کجا می آیم که اینچنین به بوی شب آغشته ام؟ هنوز خاک مزارش تازه ست مزار آن دوست سبز جوان را می گویم... چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی چه مهران بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی و چلچراغها را از ساقه های سیمی می چیدی و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی تا آن بخار گیج که دنباله حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست و آن ستاره های مقوایی به گرد لایتناهی می چرخیدند. چرا کلام را به صدا گفتند؟ چرا نگاه را به خانه دیدار میهمان کردند! چرا نوازش را به حجب گیسوان با کرگی بردند؟ نگاه کن که در اینجا چگونه جان آنکسی که با کلام سخن گفت و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرمید به تیر های توهم مصلوب گشته است. و جای پنج شاخه انگشتهای تو که مثل پنج حرف حقیقت بودند چگونه روی گونه او مانده ست. سکوت چیست، چیست، چیست، ای یگانه ترین یار؟ سکوت چیست بجز حرف های ناگفته من از گفتن می مانم، اما زبان گنجشکان زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست. زبان گنجشکان یعنی : بهار،برگ،بهار. زبان گنجشکان یعنی : نسیم. عطر.نسیم زبان گنجشکان در کارخانه می میرد. این کیست این کسی که روی جاده ابدیت بسوی لحظه توحید می رود و ساعت همیشگیش ر با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می کند. این کیست این کسی که بانگ خروسان را آغاز قلب روز نمی داند آغاز بوی ناشتایی می داند این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد و در میان جامه های عروسی پوسیده ست. پس آفتاب سرانجام در یک زمان واحد بر هر دو قطب نا امید نتابید. تو از طنین کاشی آبی تهی شدی. و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند... جنازه های خوشبخت جنازه های ملول جنازه های ساکت متفکر جنازه های خوش برخورد،خوش پوش، خوش خوراک در ایستگاههای وقت های معین و در زمینه مشکوک نورهای موقت و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی... آه چه مردمانی در چار راهها نگران حوادثند و این صدای سوتهای توقف در لحظه ای که باید،باید،باید مردی به زیر چرخ های زمان له شود مردی که از کنار درختان خیس می گذرد... من از کجا می آیم؟ به مادرم گفتم؛ (( دیگر تمام شد)) گفتم : (( همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.)) سلام ای غربت تنهائی اتاق را به ت. تسلیم میکنم چرا که ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیه های تازه تطهیرند و در شهادت یک شمع راز منوری است که آنرا آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند ایمان بیاوریم ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل به داس های واژگون شده بیکار و دانه های زندانی> نگاه کن که چه برفی می بارد... شاید حقیقت ان دو دست جوان بود، آن دو دست جوان که زیر بارش یکروز برف مدفون شد و سال دیگر،وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود و در تنش فوران می کنند فواره های سبز ساقه های سبکبار شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد... تولدی دیگر همه هستی من آیه تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم، آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد،در فاصله رخوتناک دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید؛((صبح بخیر)) زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من،در نی نی چشمان تو خود را ویران م سازد و در این حسی است که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست دل من که به اندازه یک عشقست به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خوانند آه... سهم من اینست سهم من اینست سهم من، آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد سهم من پائین رفتن از یک پله متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدائی جان دادن که به من می گوید؛ ((دستهایت را دوست می دارم)) دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد،می دانم،می دانم،می دانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم می آویزم از دو گلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم،برگ گل کوکب می چسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند،هنوز با همان موهای در هم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یکشب او ر باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آنرا از محله های کودکیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر می گردد و بدینسانست که کسی می میرد و کسی می ماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می یزد، مرواریدی صید نخواهد کرد من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام،آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 20:36 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد فروغ فرخزاد (تولدی دیگر) همه هستی من آیه ی تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم،آه من در این آیه ترا آه کشیدم،آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طقلیست که ازمدرسه بر می گردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد،در فاصله رخوتناک دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید (( صبح بخیر)) زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من،در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که باندازه ی یک تنهائیست… دل من که به اندازه ی یک عشقست به بهانه های ساده ی خوشبحتی خود می نگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای و به اواز قناری ها که به اندازه ی یک پنجره می خوانند سهم من اینست سهم من اینست سهم من، آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد سهم من پائین رفتن از یک پله ی متروک است و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید: دستهایت را ((دوست می دارم)) دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد،می دانم،می دانم ، می دانم و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم میآویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند،هنوز با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آنرا از محله های کودکیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر می گردد و بدینسانست که کسی می میرد و کسی می ماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد. من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام،آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:40 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ فقط تلاشی است کم و ناچیز در حد توان، مطالعات و دانش محدود نویسنده که با انتخاب گوشه هایی از تاریخ ، ادبیات و شعر شاعران معاصر و کهن و حتی شاعران گمنامی همچون زنده یاد علی اکبر واله شیدا ،سعی در گسترش فرهنگ شعر و شعر خوانی و مطالعه دارد البته ناگفته نماند که انتخاب اشعار نیمایی، اجتماعی، حماسی و غنایی که بازتاب شرایط امروز جامعه ما باشد در الویت قرار دارد. امید است که برخلاف انتظار اینجانب کاستی ها و سواد ناچیز بنده در زمینه شعر و ادبیات، آسیبی به این فضای پر گهر نرساند. امیدوارم با ارسال اشعار و نظرات خود اینجانب را در این مهم یاری رسانید.
|
|
RSS
|