![]() |
![]() |
|
| شعر ، تاریخ ، ادبیات و ... |
|
حربه تفرقه باغبانی که به تدبیر و عمل ،بین همه اهل محل، بود مثل، رفت به بستان خود و وارد آن باغ شد . دید که یک سید و یک صوفی و یک عامی از آن باغ بسی میوه فروچیده و گرمند به خوردن . شد غضبناک و بسی چابک و چالاک ، کمر بست کز آن باغ دفاعی بکند ، جنگ و نزاعی بکند . لیک در اندیشه فرو رفت و به خود گفت : (( بخواهم من اگر یک نفری با سه نفر جنگ کنم ، هیچ توانایی این کار ندارم . چه کنم ؟)) عاقبت الامر به یادش روش (( تفرقه انداز و حکومت بکن . )) افتاد و دلش گشت بسی شاد ، کزین راه تواند به مجازات رساند سه نفر مفتخور و مفت بر و دفع کند رنج و ضرر را . رفت اول به بر عامی و گفت : (( این دو نفر گر که از این باغ دو تا میوه بچینند ، بزرگند و سترگند ، یکی سید والاست ، یکی صوفی داناست . غرض ، هر دو شریفند و متین ، هر دو عزیزند و امین ، اهل دل و اهل یقین ، هر دو چنانند و چنین ، لیک تو آخر به چه حق داخل این باغ شدی ؟ )) سید و صوفی چو شنیدند از او این سخنان ، هر دو هواداری از او کرده و گفتند : (( صحیح است و درست است . )) سه تایی بدویدند به عامی بپریدند و به ضرب لگد و سیلی و اردنگ از او پوست بکندند و از آن باغ برونش بفکندند . چو او رفت برون ، صاحب باغ آمد و رو کرد بدان صوفی و با خشم و غضب گفت که : (( ای صوفی ناصاف ، که دور است سرشت تو از انصاف و قرین است به اجحاف ، رفیق تو که یک سید ذوالقدر و جلیل است ، از این باغ اگر میوه خورد ، در عوض خمس خورد ، حق خود است ، تو دیگر به چه حق دست زدی میوه ی باغ من محنت زده ی خون به جگر را ؟ )) سید این حرف چو بشنید ، بخندید و بتوپید بدان صوفی و گفتا که :((صحیح است و درست است : خود این حرف حسابی است . )) پس از گفتن این حرف فتادند دوتایی به سر صوفی بدبخت و زندندش کتکی سخت و فکندنش از آن باغ برون . صوفی افسرده و پژمرده ، کتک خورده ، برون رفت و فقط سید بیچاره بجا ماند که آمد به برش صاحب آن باغ بگفتا که (( کنون نوبت تنبیه تو گشته است . تو، ای مرد حسابی ، به چه جرأت قدم اندر توی این باغ نهادی ؟ مگر این باغ از آن پدرت بود ؟ تو آخر به چه حق می خوری از میوه ی باغی که بود حاصل خون جگر من ؟ تو که باید به همه ، درس درستی و امانت بدهی ، خود ز برای چه نهی در ره اجحاف و ستم پای ؟ )) پس از این سخنان ، جست و بچسبید گریبانش و او را هم از آن باغ برون کرد . غرض ، عاقبت الامر ، بدین دوز و کلک ، یک نفری راند زباغ آن سه نفر را . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:39 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ فقط تلاشی است کم و ناچیز در حد توان، مطالعات و دانش محدود نویسنده که با انتخاب گوشه هایی از تاریخ ، ادبیات و شعر شاعران معاصر و کهن و حتی شاعران گمنامی همچون زنده یاد علی اکبر واله شیدا ،سعی در گسترش فرهنگ شعر و شعر خوانی و مطالعه دارد البته ناگفته نماند که انتخاب اشعار نیمایی، اجتماعی، حماسی و غنایی که بازتاب شرایط امروز جامعه ما باشد در الویت قرار دارد. امید است که برخلاف انتظار اینجانب کاستی ها و سواد ناچیز بنده در زمینه شعر و ادبیات، آسیبی به این فضای پر گهر نرساند. امیدوارم با ارسال اشعار و نظرات خود اینجانب را در این مهم یاری رسانید.
|
|
RSS
|