![]() |
![]() |
|
| شعر ، تاریخ ، ادبیات و ... |
|
به راهی در سلیمان دید موری که با پای ملخ می کرد زوری به زحمت خویش را هر سو کشیدی وزان بار گران ، هر دم خمیدی ... چنان بگرفته راه سعی در پیش که فارغ گشته از هر کس جز از خویش به تندی گفت کای مسکین نادان چرایی فارغ از ملک سلیمان؟ مرا در بارگاه عدل ، خوانهاست به هر خون سعادت میهمانهاست بیا زین ره به قصر پادشاهی بخور در سفره ی ما هر چه خواهی ز ما هم عشرت آموز و هم آرام چو ما هم صبح خوشدل باش و هم شام چرا باید چنین خونابه خوردن ؟ تمام عمر خود را بار بردن مکش بیهوده این بار گران را میازار از برای جسم ، جان را بگفت : از سور کمتر گوی با مور که موران را، قناعت خوشتر از سور چو اندر لانه خود پادشاهند نوال پادشاهان را نخواهند برو جایی که جای چاره سازی است که ما را از سلیمان ، بی نیازی است چو ما خود خادم خویشیم و مخدوم به حکم کس نمی گردیم محکوم مرا یک دانه پوسیده خوشتر زدیهیم و حراج هفت کشور گرت همواره باید کامکاری ز مور آموز رسم بردباری گه تدبیر ، عاقل باش و بینا ره امروز را مسپار فردا حساب خود نه کم گیر و نه افزون منه پای از گلیم خویش بیرون هر آن موری که زیر پای زوری است سلیمان است ، کاندر شکل موری است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:31 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
هر چه کنی کشت همان بدروی کار بد و نیک چو کوه و صداست راستی آموز ، بسی جو فروش هست درین کوی ، که گندم نماست گفت چنین : کای پدر نیک رای صاعقه ما ستم اغنیاست پیشه آنان همه آرام و خواب قسمت ما درد و غم و ابتلاست دولت و آسایش و اقبال و جاه گر حق آنهاست ، حق ما کجاست؟ قوت ، به خوناب جگر می خوریم روزی ما در دهن اژدهاست غله نداریم و گه خرمن است هیمه نداریم و زمان شتاست حاصل ما را دگران می برند زحمت ما زحمت بی مدعاست از غم باران و گل و برف و سیل قامت دهقان به جوانی دوتاست سفره ما از خورش و نان تهی است در ده ما ، بس شکم ناشتاست زین همه گنج و زر و ملک جهان آنچه که ما راست همین بوریاست همچو منی ، زاده شاهنشهی است لیک دو صد وصله مرا بر قباست رنجبر ار شاه بود وقت شام باز چو شب روز شود ، بی نواست از چه شهان ملک ستانی کنند از چه به یک کلبه ترا اکتفاست پای من از چیست که بی موزه است در تن تو جامه خلقان چراست خرمن امساله ما را که سوخت؟ ار چه درین دهکده قحط و غلاست در عوض رنج و سزای عمل آنچه رعیت شنود ، ناسزاست چند شود بارکش این و آن زارع بدبخت ، مگر چارپاست کار ضعیفان زچه بی رونق است خون فقیران ز چه رو ، بی بهاست عدل چه افتاد که منسوخ شد رحمت و انصاف چرا کیمیاست ؟ زانده این گنبد آیینه گون آینه خاطر ما بی صفاست آنچه که داریم ز دهر ، آرزوست آنچه که بینیم ز گردون ، جفاست پیر جهان دیده بخندید کاین قصه زور است ، نه کار قضاست مردمی و عدل و مساوات نیست زان ، ستم و جور و تعدی رواست گشته حق کارگران پایمال بر صفت غله که در آسیاست پیش که مظلوم برد داوری؟ فکر بزرگان همه آز و هوای است رشوه نه ما را که به قاضی دهیم خدمت این قوم به روی و ریاست نبض تهی دست نگیرد طبیب درد فقیر ، ای پسرک ، بی دواست ما فقرا از همه بیگانه ایم مرد غنی با همه کس آشناست بار خود از آب برون می کشند هر کس ، اگر پیرو و گر پیشواست مردم این محکمه اهریمنند دولت حکام ز غضب و رباست آنکه سحر ، حامی شرع است و دین اشک یتیمانش ، گه شب غذاست خون بسی پیرزنان خورده است آنکه به چشم من و تو پارساست خوابگه آنرا که سمور و خز است کی غم سرمای زمستان ماست تیره دلان را چه غم از تیرگی است بی خبران را چه خبر از خداست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:29 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
گفت گرگی با سگی دور از رمه که سگان خویشند با گرگان ، همه از چه گشتستیم ما از هم بری خوی کرد ستیم با خیره سری از چه معنی خویشی ما ننگ شد کار ما تزویر و ریو و رنگ شد نگذری تو هیچگاه از کوی ما ننگری جز خشمگین بر روی ما اولین فرض است خویشاوند را که بجوید گمشده پیوند را هفته ها نالیدم از تب ، زار زار هیچ دانستی چه بود آن روزگار؟ بارها از پیری افتادم ز پا هیچ از دستم گرفتی ای فتی؟ این چه رفتار است ، ای یار قدیم تو ظنین از ما و ما در رنج و بیم از پی یک بره از شب تا سحر بس دوانیدی مرا در جوی و جر آفت گرگان شدی در شهر و ده غیر ، صد ره از تو خویشاوند به گفت : این خویشان وبال گردنند دشمنان دوست ، ما را دشمنند گر ز خویشان تو خوانم خویش را کشته باشم هم بز و هم میش را ما سگ مسکین بازاری نییم کاهل از سستی و بیکاری نییم ما بکندیم از خیانتکار ، پوست خواه دشمن بود خائن ، خواه دوست با سخن ، خود را نمی بایست باخت خلق را از کارشان باید شناخت غیر تا همراه و خیراندیش توست صد ره ار بیگانه باشد خویش توست خویش بدخواهی که غیر از بد نخواست از تو بیگانه است ، پس خویشی کجاست ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:25 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
پیام داد سگ گله را شبی گرگی که صبحدم بره بفرست میهمان دارم مرا به «خشم» میاور که گرگ بدخشم است درون تیره و دندان خونفشان دارم جواب داد مرا با تو آشنایی نیست که رهزنی تو و من نام پاسبان دارم من از برای خور و خواب تن نپروردم همیشه جان به کف و سر بر آستان دارم مرا گران بخریدند تا به کار آیم نه آن که کار چو شد سخت ، سرگران دارم مرا قلاده به گردن بود ، پلاس به پشت چه انتظار ازین بیش ، ز آسمان دارم عنان نفس ندادم چو غافلان از دست کنون به دست توانا دو صد عنان دارم گرفتم آن که فرستادم آنچه می خواهی ز خود چگونه چنین ننگ را نهان دارم هراس نیست مرا هیچگه ز حمله گرگ هراس کم دلی بره جبان دارم هزار بار گریزاندمت به دره و کوه هزارها سخن از عهد باستان دارم شبان به جرأت و تدبیرم آفرین ها خواند من این قلاده سیمین از آن زمان دارم رفیق دزد نگردم به حیله و تلبیس که عمرهاست به کوی وفا مکان دارم درستکارم هرگز نمانده ام بیکار شبان گرم نبرد ، پاس کاروان دارم مرا نکشته ، به آغل درون نخواهی شد دهان من نتوان دوخت تا دهان دارم جفای گرگ ، مرا تازگی نداشت ، هنوز سه زخم کهنه به پهلو و پشت وران دارم دو سال پیش ، به دندان دم تو بر کندم کنون ز گوش گذشتی ، چنین گمان دارم دکان کید برو جای دیگری بگشای فروش نیست در آنجا که من دکان دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:22 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
ز حیله بر در موشی نشست گربه و گفت: که چند دشمنی از بهر حرص و آز کنیم بیا که رایت صلح و صفا برافرازیم به راه سعی و عمل ، فکر برگ و ساز کنیم بیا که حرص دل و آزدیده را بکشیم وجود ، فارغ از اندیشه و نیاز کنیم بسی به خانه نشستیم و دامن آلودیم بیا رویم سوی مسجد و نماز کنیم بگفت : کارشناسان به ما بسی خندند اگر که گوش به پند تو حیله ساز کنیم ز توشه ای که تو تعیین کنی ، چه بهره بریم به خلوتی که تو شاهد شوی ، چه راز کنیم رعایت از تو ندیدیم تا شویم ایمن نوازشی نشنیدیم ، تا که ناز کنیم خود آگهی که چه کردی به ما ، دگر مپسند که ما اشاره بدان زخم جانگداز کنیم بلای راه تو بس دیده ایم ، به که دگر نه قصه ای ز نشیب و نه از فراز کنیم دگر به کار نیاید گلیم کوته ، اگر که پای ، ازین بیشتر دراز کنیم خلاف معرفت و عقل ، ره چرا سپریم به روی دشمن خود ، در چگونه باز کنیم حدیث روشن ظلم شما و ذلت ما حقیقت است ، چرا صحبت از مجاز کنیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:20 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
بد منشانند زیر گنبد گردان از بدشان چهر جان پاک بگردان پای بسی را شکسته اند به نیرنگ دست بسی را ببسته اند به دستان تا خر لنگی فتاده است ز سستی توسن خود را دوانده اند به میدان جز بد و نیک تو، چون ننویسد نیک و بد خویش را تو باش نگهبان گر ستم از بهر خویش می نپسندی عادت کژدم مگیر و پیشه ثعبان چند کنی همچو گرگ حمله به مردم چند دریشان همی به ناخن و دندان دامن خلق خدای را چه بسوزی آتشت افتد به آستین و به دامان
هر چه دهی دهر را همان دهدت باز خواسته بد نمی خرند جز ارزان خواهی اگر راه راست : راه نکویی است خواهی اگر شمع راه : دانش و عرفان ... عالمی و بهره ایت نیست ز دانش رهروی و توشه ات نیست در انبان تیه خیالت به مقصدی نرساند راهروان راه برده اند به پایان... کعبه نیکی است دل ، ببین که به راهش جز طمع و حرص چیست خار مغیلان بندگی خود مکن که خویش پرستی کرده بسی پاکدل فریشته ، شیطان راهنمایی چه سود در ره باطل دیبه چینی چه سود در تن بیجان نفس تو رنگی شد و سپید مگردد صد ره اگر شوییش به چشمه حیوان راستی از وی مجوی زانکه نروید هیچ گه از شوره زار لاله و ریحان بار لئیمان مکش ز بهر جوی زر خدمت دو نان مکن برای یکی نان... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:16 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
روزی بیا به کلبه ی ما از ره شکار تحقیق حال گوشه نشینان گناه نیست هنگام چاشت سفره بی نان ما ببین تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد دیگر به کشور تو امان و پناه نیست از تشنگی کدو بنم امسال خشک شد آب قنات بردی و آبی به چاه نیست سنگینی خراج به ما عرصه تنگ کرد گندم تراست،حاصل ما غیر کاه نیست در دامن تو دیده جز آلودگی ندید بر عیب های روشن خویشت،نگاه نیست حکم دروغ دادی و گفتی حقیقت است کار تباه کردی و گفتی تباه نیست صد جور دیدم از سگ و دربان به درگهت جز سفله و بخیل درین بارگاه نیست ویرانه شد ز ظلم تو،هر مسکن و دهی یغماگر است چون تو کسی، پادشاه نیست مردی در آ ن زمان که شدی صید گرگ آز از بهر مرده،حاجت ،تخت و کلاه نیست یک دوست از برای تو نگذاشت دشمنی یک مرد رزمجوی ترا در سپاه نیست جمعی سیاهروز سیهکاری تواند باور مکن که بهر تو روزی سیاه نیست مزدور خفته را ندهد مزد، هیچ کس میدآن همت است جهان خوابگاه نیست تقویم عمر ماست جهان،هرچه می کنیم بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست سختی کشی ز دهر، چو سختی دهی به خلق در کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست
پروین اعتصامی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:57 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
شهان اگر که به تعمیر مملکت کوشند چه حاجت است که تعمیر بارگاه کنند چرا کنند کم از دسترنج مسکینان چرا به مظلمه افزون به مال و جاه کنند؟ چو کج روی تو ، نپویند دیگران ره راست چو یک خطا ز تو بینند ، صد گناه کنند به لشگر خرد و رأی و عدل و علم گرای سپاه اهرمن ، اندیشه زین سپاه کنند جواب نامه مظلوم را تو خویش فرست بسا بود ، که دبیرانت اشتباه کنند زمام کار ، به دست تو چون سپرد سپهر به کار خلق چرا دیگران نگاه کند اگر به دفتر حکام ننگری یکروز هزار دفتر انصاف را سیاه کنند اگر که قاضی و مفتی شوند سفله و دزد دروغگو و بد اندیش را گواه کنند به سمع شه نرسانند قاصدان قوی تظلمی که ضعیفان دادخواه کنند بپوش چش ز پندار عجب ، کین دو شریک بر آن سرند که تا فرصتی تباه کنند بترس ز آه ستمدیدگان ، که در دل شب نشسته اند که نفرین به پادشاه کنند از آن شرار که روشن شود ز سوز دلی به یک اشاره دو صد کوه را چو کاه کنند سند به دست سیه روزگار ظلم، بس است صحیفه ای که در آن ،ثبت اشک و آه کنند چو شاه جور کند،خلق در امید نجات همی حساب شب و روز و سال و ماه کند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:45 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
پروین اعتصامی (دیوانه و زنجیر)
عاقلان پيداست، كاز ديوانگان ترسيده اند كاش می پرسيد كس، كايشان به چند ارزيده اند ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزديده اند مبحث فهميدنيها را چنين فهميده اند در ترازوي چو من ديوانه اي سنجيده اند عاقل اند آري، چو من ديوانه كمتر ديده اند گر بد است، ايشان بدين نامم چرا ناميده اند خويشتن در هر مكان و هر گذر رقصيده اند خويشتن را ديده و بر خويشتن خنديده اند گر چه خود، خون يتيم و پير زن نوشيده اند اين گناه از سنگ بود، از من چرا رنجيده اند غير ازين زنجير، گر چيزی به من بخشيده اند ريسمان خويش را با دست من تابيده اند زان كه از من خيره و بيهوده، بس پرسيده اند از سحر تا شامگاهان، از پيش گرديده اند عيبها دارند و از ما جمله را پوشيده اند دفتر و طومار ما را، زان سبب پيچيده اند گفت با زنجير، در زندان شبي ديوانه اي من بدين زنجير ارزيدم كه بستندم به پای دوش سنگي چند پنهان كردم اندرآستين سنگ می دزدند از ديوانه با اين عقل و رای عاقلان با اين كياست، عقل دورانديش از براي ديدن من، بارها گشتند جمع جمله را ديوانه ناميدم، چو بگشودند در كرده اند از بيهشي بر خواندن من خنده ها من يكي آيينه ام كاندر من اين ديوانگان آب صاف از جوي نوشيدم، مرا خواندند پست خالي از عقل اند، سرهايی كه سنگ ما شكست به كه از من باز بستانند و زحمت كم كنند سنگ در دامن نهندم تا در اندازم به خلق هيچ پرسش را نخواهم گفت زين ساعت جواب چوب دستي را نهفتم دوش زير بوريا ما نمي پوشنم عيب خويش، اما ديگران ننگها ديديم اندر دفتر و طومارشان ما سكبساريم، از لغزيدن ما چاره نيست عاقلان با اين گرانسنگی، چرا لغزيده اند |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 21:0 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ فقط تلاشی است کم و ناچیز در حد توان، مطالعات و دانش محدود نویسنده که با انتخاب گوشه هایی از تاریخ ، ادبیات و شعر شاعران معاصر و کهن و حتی شاعران گمنامی همچون زنده یاد علی اکبر واله شیدا ،سعی در گسترش فرهنگ شعر و شعر خوانی و مطالعه دارد البته ناگفته نماند که انتخاب اشعار نیمایی، اجتماعی، حماسی و غنایی که بازتاب شرایط امروز جامعه ما باشد در الویت قرار دارد. امید است که برخلاف انتظار اینجانب کاستی ها و سواد ناچیز بنده در زمینه شعر و ادبیات، آسیبی به این فضای پر گهر نرساند. امیدوارم با ارسال اشعار و نظرات خود اینجانب را در این مهم یاری رسانید.
|
|
RSS
|