![]() |
![]() |
|
| شعر ، تاریخ ، ادبیات و ... |
|
قبل از نوشتن بخش چهارم خاطراتم باید از نو یادآوری کنم که نوشتن این خاطرات به منظور در اختیار گذاشتن تجارب و اطلاعات شخصی و مشاهدات عینی است تا شاید برای هم میهن جوانی مفید فایده واقع شود بازگشت مجدد ما به ترکیه همزمان گشت با اقامت ما در پانسیون رابط ایرانی ما که شبی 15 دلاربرای 2 نفر ما آب میخورد. به سفارش رابط ایرانی ما، رفت و آمد ما به بیرون از خانه بسیار محدود شده بود تا مبادا به گمان او همسایگان به رفت و آمد ما شک کنند. و به سفارش او برای مشغول شدن باید زبان ترکی استانبولی را یاد میگرفتیم و این چنین شد که ساعتهای متمادی کار ما شده بود خواندن کتابهای زبان و غیره. تقریبا 3000 دلار پولی که نزد رابط ما بود کم و کمتر میشد. تا اینکه در پی مسافرت رابط ایرانی ما به ایران و بدهی که او بالا آورده بود هر روز طلب کار ترکی، بر در واحد ما میکوبید و ما هم در اظطراب چراغ ها را خاموش میکردیم و بی صدا بودیم. عجب تجربه ی بدی حتی جند بار شنیده بودیم که مرد طلبکار به همسایه ها میگفت میدانم که همین جا هستند اگر در را بازنکنند پلیس را صدا خواهم کرد و خاطره و یاد ما از آخرین باری که در خدمت پلیس ترک بودیم بسیار بد و مشوش بود. به هر حال همه چیز به خیر گذشت تا رابط ایرانی ما آمد. از کار خبری نبود و مدت 90 روزه ی ویزای ما هم تمام شده بود ویزای سوریه را گرفتیم و برای تمدید ویزا مجبور شدیم از مرز ترکیه خارج شویم لیک خوب میدانستیم که هنگام برگشت پلیس ترکیه به خاطر پر شدن ویزای ما و برگشت مجدد ما به ترکیه حدس خواهد زد که ما در ترکیه مشغول کار و یا فعالیت به خصوصی هستیم و دچار دردسر خواهیم شد اما راه دیگری نبود. به هر حال یک شب را در دمشق ماندیم البته بسیار جالب بود که با جدیت و سفارش یک روحانی جوان که در حرم به ما نزدیک و آشنا شده بود و تقریبا سوالهایی در باره ترکیه داشت، به دیدن مسجد معاویه و بعضی اماکن تاریخی سوریه رفتیم حتی با کمک او بر سر مزار دکتر شریعتی رفتیم که در گورستانی قدیمی در دخمه ای نمور با دری زنجیر شده قرار داشت. اتفاقا در بین راه با پسر دانشجوی چینی آشنا شدم که در سوریه زبان و ادبیات عرب می خواند و چندین اتفاق جالب دیگر. سر مرز که رسیدیم طبق حدس قبلی پاسپورت ما برخلاف باقی مسافران نگه داشته شد و ما پس از کلی بحث و جدل و خواهش به جایی نرسیدیم الا باز همچون همیشه کار با دادن رشوه ای تقریبا زیاد به پلیس مرزی ترکیه حل شد و به ما اجازه ی ورود داده شد. و جالب تر اینکه بدانیم که پلیس ترکیه فقط در مرزها با اتباع ایرانی چنین برخوردی میکرد انگار ما را خوب شناخته بودند و میدانستند در ایران هم هیچ کاری بدون رشوه پیش نمی رود و به جایی نمیرسد . و گرفتن رشوه و دادن آن حتی در مرز ایران برای کسانی که برای اولین بار میآمدند و جوان هم بودند رایج بود من بعد ها پس از گرفتن اقامت و رفت و آمد های زیادی که داشتم به وضوح میدیدم که در صبح زود که اتوبوس به مرز میرسید مامور یا ماموران پست بازرسی ترکیه به ایجاد تاخیری عمدی و یا گیرهای الکی به نحوی به راننده ی اتوبوس میفهماندند که باید رشوه بدهند والا تاخیرشان طولانی تر خواهد شد. و بارها به چشم خود دیدم که راننده با جمع کردن مبالغی از مسافران به خصوص مجردها و جوان ها و یا کسانی که برای گرفتن ویزا از سفارت آمرکا و غیره عجله داشتند مشکل را سریع حل میکردند البته این سوای چای و چیزهای دیگری بود که به عنوان هدیه تقدیمشان میکردند. باز به چشم خود دیده بودم که در بین راه چند کیلومتری از مرز ترکیه گذشته گشت های بین راهی به بهانه کنترل مدارک و یا غیره به شکل از پیش عادت شده ای از راننده ها بنزین، سیگار، چای و حتی پسته طلب میکردند که البته همه این کارها داوطلبانه و با نوعی رضایت طرفین انجام میشد. به آنکارا که رسیدیم به شدت از بیکاری می رنجیدیم و رابط ما هم درگیر مشکلات خود بود و هر از چندگاهی با تلفنی به آگهی های کاری در روزنامه، سر ما را شیره میمالید که به فکر ماست در واقع این کاره نبود و از ابتدا قول او بابت پیدا کردن کار، قولی بیهوده بود.پولی را که یک سال تمام برایش روزی 15-18 ساعت کار کرده بودیم در عرض سه تا چهار ماه بی نتیجه بابت اجاره و هزینه خورد و خوراک ما داشت تمام میشد. قرار شد زن و فرزند رابط ایرانی ما به آنکارا بیاید پس ما باید از آنجا میرفتیم نه پول زیادی مانده بود در هتل اقامت کنیم نه کاری . با سماجت من و معرفی رابط ایرانی نزد یک کرد ترکیه ای که یکی از دوستان او بود و فروشگاه صنایع مبل و چوب داشت با حقوقی کم مشغول به کار شدم. دوست من هم از طریق سفارش یک ایرانی دیگر در استانبول کار تقریبا خوبی پیدا کرد. من در فروشگاه میخوابیدم البته یادم رفت که بگویم باقی پول ما که چند صد دلاری بود به ما داده نشد چون دادن این پول به ما، برای او که پیش پیش خرچش کرده بود سخت بود البته خودش این را نمی گفت ولی من میدانستم. او اصرار میکرد که باید لباسهای زمستانی بخریم که دست اولش بسیار گران است اما لباسهای دست دوم او بسیار تمیز و تازه است و .. به هر حال اینچنین است که سادگی و نداشتن چاره و وضع بد اقتصادی عده ا ی نه چندان کم از ایرانیان تور خوبی است برای آن دسته از شکارچیان وطنی و غیر وطنی که پول درآوردن را از هر طریقی جایز شمرده،حتی به قیمت سرکیسه کردن و چاپیدن هم میهنان در غربت! ادامه دارد شهرام کیهان فر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:36 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ فقط تلاشی است کم و ناچیز در حد توان، مطالعات و دانش محدود نویسنده که با انتخاب گوشه هایی از تاریخ ، ادبیات و شعر شاعران معاصر و کهن و حتی شاعران گمنامی همچون زنده یاد علی اکبر واله شیدا ،سعی در گسترش فرهنگ شعر و شعر خوانی و مطالعه دارد البته ناگفته نماند که انتخاب اشعار نیمایی، اجتماعی، حماسی و غنایی که بازتاب شرایط امروز جامعه ما باشد در الویت قرار دارد. امید است که برخلاف انتظار اینجانب کاستی ها و سواد ناچیز بنده در زمینه شعر و ادبیات، آسیبی به این فضای پر گهر نرساند. امیدوارم با ارسال اشعار و نظرات خود اینجانب را در این مهم یاری رسانید.
|
|
RSS
|