![]() |
![]() |
|
| شعر ، تاریخ ، ادبیات و ... |
|
در بازداشتگاه یا همانطور که نام گذاری شده بود اتاق انتظار چند روز معطل شدیم، چند تن از دانشجویانی که ادعا میکردند در جریان کوی دانشگاه مجبور به فرار شده اند آنجا بودند و صحبت از ضرب و شتم پلیس ترکیه میکردند البته پس از تحصن و اعتراض جلوی دفتر سازمان ملل در ترکیه که به گفته آنها به مسئله آنها رسیدگی نمی کردند و به چشم خودم هم آثار کبودی هم برآمدگی ها را رو سر و اعضای بدنش دیدم و دیدم که پلیس ترکیه پس از اعتراض یک ایرانی آذری تبار که ادعا میکرد بیشتر پولی را که قبل از ورود به بازداشتگاه پلیس به اجبار از او گرفته بودند ، کم شده و با اصل پول تطبیق ندارد که با عکس العمل شدید پلیس ترکیه مواجه شد، یعنی خودم شاهد بودم که مشت محکمی در جلوی جمع به بینی اش زده شد و خون زیادی تو صورتش پاشید. بعد دیگر برایم ثابت شد که تعدادی از پلیس های لباس شخصی شعبه اتباع خارجی با سوء استفاده از شرایط موجود در پی اخاذی و دزدی از بازداشت شدگان هستند. به هر حال پس از گرفتن امضایی از چند صفحه که ندانستیم چیست البته با تهدید و زور ما را تا مرز ایران آوردند و دیپورت کردند. ما که قبل از رفتن با انتقادها و مخالفت های زیادی روبرو بودیم حالا دیگر روی برگشتن به خانه و محله را نداشتیم. پس در مسافرخانه ی ارزان و بسیار کثیف در میدان راه آهن تهران اقامت کردیم تا به فکر چاره باشیم پول بسیار کمی را که در زیرشلواریمان جاسازی کرده بودیم هنوز داشتیم، یک چند صد دلاری میشد شاید 300 دلار. برای کسب و کار و تجارت چند بار به قشم و کیش رفتیم که یا خرید خوبی نکردیم یا اجناس را خوب نتوانستیم بفروشیم . خوب یادم هست در ارزیابی فرودگاه مهرآباد زمانی که ارزیاب سلیقه ای عمل میکرد و به 2 قلم جنس کوچک ما جریمه زد یا اجازه ترخیص نداد من که فکر میکردم شاید با کمی توضیح بتوانم قانعش کنم به او گفتم که چند روز پیش بی هیچ دلیلی از ترکیه دیپورت شدیم و آرزو و سرمایه مان رو از دست رفته می بینیم که ناگهان با طعنه و قضاوتی عجولانی و قیافه ای حق به جانب به ما گفت که حتما در پی کثافت کاری یا قمار یا هر چیز دیگری گیر افتاده ایم و این حق ما بوده و باقی جریان... با جستجوی در وزنامه ها هم نتوانستیم کاری پیدا کنیم و مشکل بزرگ ما نداشتن جا و شهرستانی بودن بود، از طرفی از ترس دیده شدن و شناسایی اقوام زیادی که در تهران داشتیم هم در عذاب بودیم و خانواده های ما هم مدتی بود که از ما بی خبر بودند به خصوص نسبت به دوستم که از من کوچکتر بود احساس مسئولیت هم میکردم و نگرانیم چند برابر میشد. به حر حال یک روز که روی نیمکت ایستگاه اتوبوسی نا امیدانه نشسته بودیم با راهنمایی های یک پیر مرد یک کاری در تالاری در کرج پیدا شد و بعد دوستم را هم پیش خودم آوردم و در انجا شروع به کار کردم که پس از چند ماه توانستم کارهای داخلی تالار را مدیریت کنم و در چند شیفت سخت کار کنم و چند برابر پول بگیرم. یکسال گذشت تا من و دوستم بیشتر از 3 هزار دلار پس انداز کردیم و باز هم به اجبار از طریق همان رابط ترکیه ای تصمیم به برگشتن به ترکیه گرفتیم، البته هدف ما از ابتدا همین بود به همین خاطر این همه مشقت را در طی یک سال تحمل کردیم تا بتوانیم به خیال خودمان شکست سخت و ناعادلانه ای را که خورده بودیم جبران کنیم. چون باید از دست مهر دیپورت خلاص می شدیم. به هر حال از نو وارد خاک ترکیه شدیم و از انجا به خانه زنگ زدیم و دور تازه ی زندگی ما در ترکیه آغاز شد. ادامه دارد شهرام کیهان فر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 21:35 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
بله رابط ایرانی و همشهری ما در آنکارا با اخذ چند ده دلار به ازای هر نفر ما را در پایین شهر در هتلی نه چندان خوب و امن سکنی داد.
از بد حادثه زمان رفتن ما مصادف گشته بود با تیرگی و وخامت روابط دولت های ترکیه و ایران از پی ترور خبرنگار ی ترک با اصلیتی یهودی، که دولت ترکیه اصرار میکرد مدارکی در دست است که حزب الله ایران در طراحی و اجرای این قتل و سپس چندیدن قتل دیگر دست داشته است. به هر حال بگیر و ببند زیادی بود به همین خاطر رابط ما در ترکیه که قرار بود ما را به پانسیون خود ببرد به علت مساعد نبودن شرایط ما را به هتل برد. اگرچه هتل هتلی مناسب نبود و رابط ما باید حدس میزد که این هتل که مکان اقامت افراد چتر باز، قاچاقچی و خلافکار زیادی است ممکن است برای ما دردسر ساز شود اما احساس مسئولیت کجا و ما ایرانی ها کجا. من و دوستم که تمام بار سفرمان کنسرو بود و کلوچه و بیشتر کتاب و کتاب پس از پرداخت کرایه ۱۵ روز هتل در انتظار کاری ماندیم که قرار بود در ازای نفری ۵۰ دلار از طریق رابط فراهم شود. صبحانه هر روز ما یک کلوچه بود که نصف میکردیم و با نان می خوردیم و یک وعده دیگر که شامل یک کنسرو بود که به اتفاق ضربه فنی اش میکردیم. ما کاملا قانونی وارد شده بودیم اما از ترس برخورد بد پلیس ترکیه و اخراج نه قادر به تفریح و گشت و گذار بودیم و نه بابت صرفه جویی و پول کم، میتوانستیم شکمی سیر از غذاهای ترک بخوریم. به هر حال بعد یک هفته، مشغول به کار در شهرک صنایع چوب و مبلمان ترکیه(سیته لر) شدیم کار با اره های بزرگ بلند کردن الوارها ی سنگین با یک سوم حقوق. با اینکه بیشتر پولمان صرف هزینه ی هتل میشد اما ما راضی بودیم چرا که در باورمان ترکیه فقط پلی بود برای رفتن به اروپا و رسیدن به خوشبختی. و خوشبختی برای ما یعنی، حقوق شهروندی برابر، شغل و پول خوب، امکان تحصیل و ... اما متاسفانه هفته ای بیش نگذشت که اتفاقی بسیار بد برای ما افتاد. از چند روز قبل با مراجعه یک ایرانی، اتفاقا شمالی به اتاق ما حس خوبی نداشتیم چرا که این هم میهن دارای چهره ای با صورتی کاردی و تیپی معتاد بود که در آنجا بسیار به چشم می آمد گویا این شخص هم از طریق همین رابط ما بدانجا آمده بود که بعد در کنار ما نیز مشغول به کار شد. ساعت از ۹ شب گذشته بود که از لابی هتل با ما تماس گرفتند که با پاسپورت هایمان در لابی حاضر شویم چونکه پلیس ترک بخش اتباع خارجی(یابانجی لر شعبه سی) به ظاهر برای کنترل آمده بود. پس از پایین رفتن از پله ها و رسیدن به لابی با چهرهه ی پلیسی درشت اندام و عصبانی که انگار به خون ما ایرانی ها تشنه بود مواجه شدیم. پس از کنترل پاسپورت ما و نگاهی به ما دست برد به زیر بغل ما تا ما را راهی ماشین پلیسی کند که دم در هتل منتظرمان بود. من مقاومت کردم، به انگلیسی به او و مدیر هتل که در ظاهر به سختی انگلیسی میفهمیدند گفتم من ویزای قانونی دارم و پول هتل را هم تماما پرداخت کرده ام و خلافی هم مرتکب نشده ام به چه دلیلی باید همراه شما به پاسگاه پلیس بیایم مامور پلیس که بعدا فهمیدم اسمش محمد علی بود با عصبانیت به سمتم هجوم آورد و مرا به در آسانسور کوبید و من در حال درگیر شدن بودم که با دخالت مدیر هتل ما به سمت ماشین پلیسی رفتیم که پر بود از ایرانی، عراقی و روس و غیره ادامه دارد شهرام کیهان فر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:31 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
چند روز پیش مراجعه چند جوان هم محلی به درب منزل ما به منظور کسب اطلاعات برای رفتن به ترکیه که از طرف دوستی راهنمایی شده بودند من روا واداشت تا دیده ها و اطلاعاتی را که شاید بتواند مفید فایده واقع بشود را از طریق وبلاگم در اختیار دیگران بگذارم.
البته این یکی از چند صد باری بود که من تمام سعی ام را کردم تا اطلاعات و راهنمایی صحیحی انجام بدهم. بیست و جند سال بیشتر نداشتم که پس از تلاش بسیار از برای اشتغال و گذراندن دوره های فنی و حرفه ای درجه یک، در پی بیکاری و مشکلات مالی شدید خانواده و نابسامانی های اجتماعی و فرهنگی جامعه ی خود در رویای کسب و کار و سرمایه به ترکیه سفر کردم. اگرچه این سفر با همانگی و معرفی هموطنی در ترکیه به منظور کمک و راهنمایی برای پیدا کردن کار به خیال ما تضمین شده و همراه با تحقیق بود،اما از ورودی مرز ترکیه با برخورد پلیس مرزی و اخذ رشوه علنی از طرف پلیس ترکیه تا رسیدن به آنکارا و بر خورد هم میهنانمان و وقایعی که پس از آن رخ داد متوجه شدیم که فاصله ی بین شنیده تا دیده بسیار است... ادامه دارد شهرام کیهان فر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:30 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ فقط تلاشی است کم و ناچیز در حد توان، مطالعات و دانش محدود نویسنده که با انتخاب گوشه هایی از تاریخ ، ادبیات و شعر شاعران معاصر و کهن و حتی شاعران گمنامی همچون زنده یاد علی اکبر واله شیدا ،سعی در گسترش فرهنگ شعر و شعر خوانی و مطالعه دارد البته ناگفته نماند که انتخاب اشعار نیمایی، اجتماعی، حماسی و غنایی که بازتاب شرایط امروز جامعه ما باشد در الویت قرار دارد. امید است که برخلاف انتظار اینجانب کاستی ها و سواد ناچیز بنده در زمینه شعر و ادبیات، آسیبی به این فضای پر گهر نرساند. امیدوارم با ارسال اشعار و نظرات خود اینجانب را در این مهم یاری رسانید.
|
|
RSS
|