![]() |
![]() |
|
| شعر ، تاریخ ، ادبیات و ... |
|
تنها حقیقت است که رهایی می بخشد گاهی وقتها صحبت از آنچه واقعیت می نامیمشان بس مشکل است و ملال آور اما گفتنی ها را باید گفت، به همه خلق جهان باید گفت. از هرچه گریزست الا از آنچه ؛ ما را همه ی فضای زیستنمان را در برگرفته. بناچار هرلحظه با آنیم و آن چیزی نیست جز؛ مرگ فرهنگ و دانش، سلاخی هنر! نگاه ها یی مضطرب، قدم هایی وارونه و روان هایی مریض... در سوخت فرصت ها و مرگ لحظه ها بس پراستعدادیم و بالعکس در افسوس خوردن و بصحبت نشستن از آنچه از دست داده ایم بس استادیم و به چله نشسته ایم حال را آینده را! کنار همیم و از هم جدا، با همیم و به هم بی اعتنا، بی اعتمادیم و حتی حسود به دانش و داشته های یکدیگر! پر از لافیم و ادعا، نیکی های دیگران را زشتی و بدی های خود را ارزش می نامیم! از هر آنچه به مذاقمان خوش یا به کارمان آید آنچنان پرلعاب سخن می گوییم که؛ گویی به باورمان نشسته است. دریغ که هر عمل، آگاهانه فرسنگها از آنچه بر زبانمان جاریست جدا افتاده ایم! لیک خوب میدانم که این همه محصول و فرآیند جامعه ای است؛ بی تدبیر بسته ناشاد و ناسالم ! شهرام کیهان فر |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 14:48 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
سامانیان منسوبند به سامان که نام قریه ای بوده است از آبادی های نزدیک سمرقند و ایشان که در اصل زردشتی و از امرای محلی ایرانی بوده اند در این قریه به ارث امارت می کرده اند و به همین جهت هر یک از ایشان را سامان خداه یعنی بزرگ و صاحب قریه سامان می خواندند . به گفته اکثر مورخین ، سامانیان از فرزندان بهرام چوبیه سردار معروف هرمز چهارم و خسرو پرویزند لیکن این انتساب هم مانند سایر نسبهایی که در قرون سوم و چهارم هجری برای امرا و متنفذین ایران نقل می کرده اند محل تأمل است . به قول مشهور که به افسانه بیشتر نزدیک است تا به حقیقت ، سامان خداه جد امرای سامانی ابتدا به شغل ساربانی سر می کرده و پس از مدتی بر اثر همت بلند و بالاطلبی به این شغل سر فرود نیاورده و مانند یعقوب لیث به عیّاری و راهزنی افتاده و پس از جمع یارانی چند بر شهر قدیم چاچ (شاش) در محل تاشکند حالیه مستولی شده و به امارت آنجا رسیده است . امر مسلم اینکه یکی از این سامان خدایان در ایام حکومت اسد بن عبدالله قسری بر خراسان (در عصر هشام بن عبدالملک) قبول اسلام کرد و پسر خود را به نام حکمران خراسان اسد نامید . از زندگانی اسد اطلاع مبسوطی در دست نیست . همین قدر می دانیم که او در ایامی که مأمون در مرو اقامت داشت (از 193 تا 202) با چهار پسر خود نوح و احمد و الیاس و یحیی به خدمت او آمد و مأمون او و پسرانش را به خدمت خود گرفت . پس از وصول مأمون به خلافت به امر این خلیفه غسان عباد پسر عم فضل ذوالریاستین و والی خراسان (از 203 تا 206 ) هر یک از پسران اسد را به شغلی گماشت یعنی سمرقند را به نوح سپرد و فرغانه را به احمد و چاچ را به یحیی و هرات را به الیاس . پس از عزل غسان بن عباد از حکومت خراسان و نصب ذوالیمینین به این مقام پسران اسد سامانی در شغلهای سابق خود به جا ماندند چه طاهریان به سفارش خلیفه ایشان را در مقامهای پیشین مستقل گذاشتند بلکه مشاغل جدیدی نیز بر مقامات آنان افزودند ، چنانکه طلحه پسر طاهر به شرحی که سابقاً گفتیم پس از حرکت از سیستان به خراسان برای گرفتن مقام پدر شغل سابق خود را در عهده الیاس بن اسد سامانی گذاشت و آن ولایت را هم ضمیمه هرات قلمرو قدیم او نمود . در زمان امارت طلحه (207 - 213) نوح وفات یافت و طلحه حوزه حکومتی او یعنی سمرقند را به دو برادر دیگرش احمد و یحیی که بر فرغانه و چاچ امارت داشتند سپرد . پس از مرگ الیاس در 242 پسرش ابراهیم به سپاه سالاری اردوی طاهریان در خراسان رسید و او چنانکه در تاریخ یعقوب لیث صفاری دیدیم در 253 در پوشنگ هرات از امیر صفاری شکست خورد و به نیشابور گریخت. از فرزندان اسد بن سامان خداه احمد هفت پسر داشت : نصر و یحیی و یعقوب و اسماعیل و اسحاق و اسد و حمید . احمد در ایام پیری امارت فرغانه و سمرقند را به پسر مهتر خود نصر واگذاشت و خود در سال 250 راه سرای دیگر دیگر گرفت و نصر به شش برادر ریاست یافت و ایشان همه امر برادر بزرگتر را مطیع و فرمانبردار گردیدند . در سال 261 معتمد خلیفه رسماً منشور جمیع بلاد ماورالنهر را به نام نصر بن احمد فرستاد و نصر در سمرقند اقامت اختیار نمود و از برادران اسماعیل را به نیابت خویش به بخارا فرستاد و برادران دیگر را هم هر کدام به شهری به مأموریت روانه نمود . نزاع نصر و اسماعیل با یکدیگر با یکدیگر در 275 اسماعیل مدتها از جانب برادر بزرکتر برفق و عدل در بخارا حکومت می کرد و پیوسته در رعایت احترام نصر جاهد بود تا آنکه رافع بن هرثمه چنانکه در تاریخ صفاریان گذشت در خراسان خروج نمود و در ایامی که بر نیشابور و خراسان شمالی مسلط بود به حکم مجاورت با اسماعیل طرح دوستی انداخت و صفای بین اثنین تا آنجا قوی شد که دوستی به اتحاد مبدل گردید و پیوسته مابین دو جانب مراسلاتی مودت آمیزی رد و بدل می شد . جماعتی از بد اندیشان این صفای کامل را در چشم نصر ، نشانه اتحاد علی رغم او جلوه دادند و گفتند که اسماعیل در خیال است که به کمک رافع تو را از سمرقند براندازد و امیر مستقل کل ماوراء النهر گردد . این سعایت در نصر موثر افتاد و سپاهی گران به جانب بخارا فرستاد و اسماعیل چون یارای مقابله با برادر نداشت ، رسولی روانه حضور رافع کرد و از او مدد خواست . فرستاده اسماعیل از ملاقات رافع چنین دریافت که او به جای یاری امیر سامانی عازم تسخیر سمرقند است به نام خود و در این صورت ممکن است که مخدوم او امیر اسماعیل بالاخره دست نشانده رافع بن هرثمه گردد به همین جهت به تدبیر رافع را از خیال حرکت به ماوراء النهر منصرف ساخت و به او چنین فهماند که مصلحت موقتاً از میان برخاست لیکن صفای اول برنگشت و دو برادر همچنان نسبت به هم بدگمان بودند چنانکه اندکی بعد باز آتش نقار زبانه کشید و این دفعه کار به جنگ منتهی گردید . نصر با لشکری آماده از سمرقند به بخارا تاخت تا اسماعیل را از آنجا براند لیکن در جنگی که در پاییز 275 در نزدیکی بخارا اتفاق افتاد نصر مغلوب و اسیر شد و اسماعیل برادر را به این حال به بخارا آورد . در رسیدن به بخارا اسماعیل برادر بزرگتر را بر تخت نشاند و خود چون چاکری در خدمت او ایستاد و به قدری در احترام و تعظیم برادر مبالغه کرد که نصر پنداشت اسماعیل او را تمسخر می نماید . آنگاه او را با همراهانی فراوان به سمرقند فرستاد و هنگام وداع به او گفت که من کماکان در بخارا به نیابت تو باقی خواهم بود و قدم از طریق چاکری و فرمانبرداری فراتر نخواهم گذاشت . نصر به سمرقند برگشت و تا سال 279 که وفات یافت با برادر در مقام دوستی و یگانگی برقرار بود و چون مرد اسماعیل سمرقند را هم به قلمرو خود ضمیمه نمود و امیر مستقل تمام ماوراء النهر گردید . |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 14:39 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
دل تنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند و رویاهایش را آسمان پر ستاره نا دیده می گیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند . سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ، از حرکات ناکرده ، اعتراف به عشقهای عنان و شگفتیهای بزبان نیامده و در این سکوت حقیقتی نهفته است، حقیقت تو و من . برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغها و نشانه ها را در ظلمات مان ببینند . گوشی که صداها و شناسه ها را در بی هوشی مان بشنود و برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن همه چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم . گاه آن که ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد از بخت یاری ماست شاید آنچه که می خواهیم یا بدست نمی آید ، یا از دست می گریزد . می خواهم آب شوم در گستره افق . آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود ، می خواهم با هر چه مرا در بر گرفته یکی شوم ، حس می کنم و می دانم ، دست می سایم و می ترسم ، باورم می کنم و امیدوارم . که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد . می خواهم آب شوم در گستره افق آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود . چند بار امید بستی ، دام بر نهادی ؟ تا دست یاری دهنده ، کلامی مهر آمیز نوازشی یا گوش شنوا به چنگ آری . چند بار دامت را تهی یافتی ؟ از پای منشین ، آماده شو که دیگر بار دیگر بار دام باز گستری . پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود این امواج دریای طوفان خیز برآنم که در کنار تو لنگر افکنم . بادبان برچینم ، پارو وانهم ، سکان رها کنم ، به خلوت لنگرگاهت در آیم و در کنارت پهلو گیرم و آغوشت را بازیابم ، استواری امن زمین را ، زیر پای خویش . پنجه در افکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن ، سنگین ، سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان ، عشق ما نیازمند رهایست نه تصاحب ، در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه . سپیده دمان از پس شبی دراز در جان خویش آواز خروسی می شنوم، از دور دست و با سومین بانگش در می یابم که رسوا شده ام . زخم زننده ، مقاومت ناپذیر ، شگفت انگیز ، چه پر راز و رمز است آفرینش و همه آن چیز که شدن را امکان می دهد . هر مرگ اشارتی ایست ، به حیاتی دیگر . از کسی نمی پرسند که چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید . از عادات انسانیش نمی پرسند از خویشتنش نمی پرسند زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی در آید ، تاب آرد ، بپذیرد . وداع را، درد مرگ را . فرو ریختن را تا دیگر بار بتواند که بر خیزد . جویای راه خویش باش بدین سان که منم در تکاپوی انسان شدن . در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را آزادی را خود را . در میان راه می بارد و به بار می نشیند دوستی که توانمان می دهد که برای دیگران مأمن باشیم و یاوری . این است راه ما ، تو و من ... در وجود همه کس رازی نهان است ، داستانی ، راهی و بی راهه ای ، در افکندن این راز ، راز من و تو راز زندگی پاداش بزرگ تلاش پر حاصل است . بسیار وقتها با یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم . اما در همه چیز رازی نیست . گاهی به سخن گفتن از زخم خویش نیازی نیست ، سکوت ملالها از سکوت ، سخن تواند گفت . به تو نگاه می کنم و می دانم که تو تنها نیازمند یک نگاهی که به تو دل دهد . آسوده خاطرت کند . بگشایدت تا به درآیی . من پا پس می کشم و در نیم گشوده به سوی تو باز می شود . پیش از آن که به تنهایی خویش پناه برم از دیگران شکوه آغاز کنم . فریاد می کشم که ترکم گفتند . چرا از خود نمی پرسم کسی را دارم که احساسم را رویایم را زندگی ام را با او قسمت کنم . آغاز جدایی مان شاید از دیگران نبود . حلقه های مداوم پیاپی تا دور دست . تصمیم درست صادقانه . با خود وفادار می مانم و یا راهی سخت تر انتخاب می کنم . بی اعتمادی دریست میان خودستایی و بی چفت و بست غرور است و تهی دستی دیداریست و لولایست و زندانی که در آن محبوس راه خویشم . دلتنگی مان را برای آزادی و مورد دلخواه دیگران بودن از رخنه هایش تنفس می کنیم . تو و من توان آن را یافتیم که پر گشاییم که خود را بگشاییم به آنچه دلخواه من است حمله نمی برم . خود را به تمامی به آن می افکنم . اگر بر آنم که دیگر بار و دیگر بار به پای بتوانم خواست راهی بجر آنم نیست . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:36 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ فقط تلاشی است کم و ناچیز در حد توان، مطالعات و دانش محدود نویسنده که با انتخاب گوشه هایی از تاریخ ، ادبیات و شعر شاعران معاصر و کهن و حتی شاعران گمنامی همچون زنده یاد علی اکبر واله شیدا ،سعی در گسترش فرهنگ شعر و شعر خوانی و مطالعه دارد البته ناگفته نماند که انتخاب اشعار نیمایی، اجتماعی، حماسی و غنایی که بازتاب شرایط امروز جامعه ما باشد در الویت قرار دارد. امید است که برخلاف انتظار اینجانب کاستی ها و سواد ناچیز بنده در زمینه شعر و ادبیات، آسیبی به این فضای پر گهر نرساند. امیدوارم با ارسال اشعار و نظرات خود اینجانب را در این مهم یاری رسانید.
|
|
RSS
|