![]() |
![]() |
|
| شعر ، تاریخ ، ادبیات و ... |
|
پس از اظهار نظر و توجه یکی از بازدیدکنندگان عزیز در ارتباط با رنگ تم یا زمینه ی وبلاگ در جهت تسهیل در خوانش مطالب، قالب وبلاگ را تغییر دادم که امیدوارم بجا و مناسب بوده باشد و باز در ارتباط با توجه و اشاره ی دوست وبلاگ نویسم در مورد نوع سیستم گزینشی اظهار نظرات در وبلاگ بنده لازم دیدم که در ارتباط با نمایش اظهار نظر که موکول میگردد به تأیید نهایی بنده ی حقیر یادآوری نمایم که این امر به دلیل سانسور مطالب اظهارنظرات بازدیدکنندگان عزیز صورت نمی پذیرد، بلکه نوعی پیشگیری است در برابر عده ی بسیار اندک ... احتمالی تا کلمات و جملات رکیک و بدور از ادب، به نوعی خاطر بازدیدکنندگان حوضه ی ادب ، تاریخ و شعر ما را نیازارد، اگرچه تاکنون با چنین مشکلی مواجه نگشته ام اما حتما شما نیز اذعان میدارید که رعایت پیشگیری از واجبات عقل است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:7 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
زلف بر با مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم رحم کن بر من مسکین و بفریادم رس تا بخاک در آصف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که دربند توام آزادم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 14:40 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
آریان های ایرانی در زمانی که محققاً معلوم نیست از آریان های دیگر جدا شده و از قرن چهاردهم قبل از میلاد به تدریج به فلات ایران آمده ، نام خود را به آن دادند . اینها به اقوام و عشیره ای متعددی تقسیم شده بودند و دو قوم از اقوام مذکور _ مادی ها و پارسی ها _ تابع دولت آسور شده ، چیزهای زیاد از آسوری ها و بابلی ها اقتباس کردند . بعد مادی ها فنون جنگی را در مکتب عمل از آسوری ها آموخته و به قیمت فداکاری بسیار در زمان هووخشتر از قید آسوری ها رسته بزودی دولت قدیم آسور را منقرض نمودند . این واقعه تازگی داشت ، زیرا این اولین دفعه بود که در آسیای غربی زمینه استیلای آریان ها تدارک می شد پس از آن مادی ها نتوانستند در مقابل پارسی ها مقاومت نمایند و جای خود را به آنها دادند . اینها به ایران بانی اکتفا نکرده ، خواستند عالمگیر شوند و دیری نگذشت که حکمرانی پارسی از ماورای سیحون تا حبشه و از پنجاب هند تا بوقه ( به عقیده بعضی تا قر طاجنه) مسلم شد . کوروش بزرگ این دولت را تأسیس نمود و داریوش بزرگ آن را به ترتیب صحیح درآورد . با تأسیس دولت هخامنشی چهار چیز در دفعه اولی در تاریخ وقوع یافت . اول _ استیلای آریان ها در آسیای غربی و بلکه در عالم آن روزی ، زیرا تا آن زمان به اندازه ای که تاریخ یاد دارد ، استیلا با اقوامی بود که زبانشان به زبان مردمان اورال و آلتایی نزدیک است . مانند عیلامی ها ، سومری ها ، هیت ها یا با مردمان سامی نژاد مثل کلدانی ها، آسوری ها، فینیقی ها و غیره . دوم : چنین دولت عظیمی تا آن زمان تأسیس نشده بود: آسور که قبل از بزرگ شدن مادی ها بزرگترین دولت آن روزی بود شاید معادل نصف دولت هخامنشی می شد. سوم: هیچ دولت بزرگی تا آن زمان دارای تشکیلاتی مانند ایران داریوش اول نگشته بود، زیرا سلاطین آسور و غیره غالبأ ممالک را برای غارت یا گرفتن باج تسخیر می کردند و تشکیلاتی مانند تشکیلات داریوش اول ممالک تابعه را به هم پیوند نمی کرد . بنابراین تشکیلات داریوش در تاریخ تازگی داشت و دولت هخامنشی نخستین آ زمایش آریان ها و بلکه مردمان هند و اروپایی در تشکیلات دولتهای بزرگ گردید . چهارم : هیچ دولت آسیایی تا زمان داریوش اول لشگرکشی به اروپا نکرده بود(سفر جنگی داریوش به تراکیه و ماوراء دانوب). پارسی ها در نهضت خود به غرب یونان برخوردند و ثلثی از آن تابع شد، ولی باقی یونان چنان مقاومتی نشان داد که نهضت پارسیها به مغرب خاتمه یافت. یونانی ها به واسطه ی پیشرفتهای خود در ماراتن و سالامین خواستند جهانبانی پارسی ها را متزلزل نمایند ، ولی دیری نگذشت که از جهت جنگهای داخلی یونان، تفوق باز با پارسی ها شد و دول یونانی به واسطه ی ثروت ایران و نفاق داخلی در مدار سیاست آریان های ایرانی گردیدند . پدید آمدن اسکندر اغز حیث تشکیلات نسخه ی دوم شاهنشاهی داریوش گردید . با این تفاوت که استیلای آریان های ایرانی در عالم به استیلای شعبه ی دیگر از مردمان هند و اروپایی( مقدونی و یونانی) تبدیل یافت . یعنی به تسلط مردمانی که اگرچه آریانی نبودند،ولی با آریانها قرابت نژادی داشتند . تمدن یونانی در ایران بسرعت منتشر شد، ولی به عرض و طول نه به عمق. جنگهای متمادی جانشینان اسکندر و فسادی که از آن مترتب بود و نیز رفتار بی رویه سلوکی ها با ایرانی ها به آنها تکانی داد و یکی از اقوام تازه نفس ایرانی که هنوز به عرصه ی سیاست پا ننهاده بود پیشقدم گردیده، اول سلوکی ها و یونانی های باختر را از ایران براند و بعد با رومی های قوی پنجه طرف و در سر تقسیم ممالک آسیای غربی در گیرودار شد . این مردم یا صحیح تر گفته باشیم این اردوی جنگی که در تاریخ موسوم به دولت پارت شده، حمایت شرق را در مدت چند قرن به عهده گرفته، نهضت روم را در شرق متوقف نمود . در دوره آنها شکل دول متحده را یافت و اوضاعی در اینجا برقرار شد که بعدها نظایر آن در اروپای قرون وسطی تکرار گردید . اشکانیان پس از آنکه در مقابل سیل نهضت رومی به شرق سدی گشته ، به بسط دولت عظیم روم در آسیا خاتمه دادند ، از جهت عدم توجه به احوال رومی ایرانیان از میدان مبارزه خارج شده ، جای خود را مان مادی ها باز به پارسی ها سپردند . دولت ساسانی ، ایران را دارای مذهب رسمی نمود ، این اقدام در تاریخ ایران سابقه نداشت . پارسی ها در ابتدا خواستند دولت هخامنشی را از نو تأسیس کنند ولی به زودی دریافتند که بجای بابلی ها و فینیقی ها و مصریها هفتصد سال قبل ملت قوی روم را در پیش دارند ، ابن بود که فرات سرحد طبیعی ایران و روم شد ، چه هرکدام از طرفین در طرف دیگر ضعیف بود . جنگهای این دو دولت با هم قرنها طول کشید و با وجود جنگهای مکرر متمادی باز دولتین با همدیگر مماشات کردند و گاهی هم در سر تقسیم مملکتی با هم کنار آمده اند . دولت اساسنی با فشار مردمان قوی و سلحشور شمال و شمال شرقی مواجه شد و با وجود این تمام مردمان مذکور را عاجز کرده ، تمدن ایرانی را نجات و مسائل را به نفع ایران خاتمه داد . این دولت در مدت چهار قرن رو به اوج رفت و بالاخره برای برتری در عالم قوای خود را تحلیل برد و نتوانست در مقابل ملت تازه نفس قوی و متحدی مانند مسلمین دوام آورد : در نتیجه بعد از دوازده قرن و نیم باز استیلا و توفق در آسیای غربی با مردامان سامی نژاد گردید . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 14:24 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
اگر چه راجع به بعضی از زبانها و خطوط ایران قدیم در جای خود ذکری شده ، ولی چون از برخی موقع ذکر به دست نیامده ، لذا در اینجا موضوع مذکور را خلاصه می نماییم . اول – زبانهای ایران قدیم از این قرار بوده : 1- پارسی قدیم که کتیبه های شاهان هخامنشی را بدان نوشته اند . 2- زبان اوستایی یعنی زبانی که اوستا در آن انشا شده . 3- زبان پهلوی که دو لهجه داشته : پهلوی شمالی یا اشکانی و پهلوی جنوبی یا ساسانی . از اسامی معلوم است که در دوره اشکانی و ساسانی به این دو زبان حرف می زده اند . محققاً معلوم نیست که زبان اوستایی معمول کدام قسمت از اهالی ایران قدیم بوده ، ولی ظن وی این است که مادی ها به این زبان تکلم می کرده اند . زبانهایی که اکنون در ایران حرف می زنند از یکی از زبانهای مذکور قدیم آمده ، مانند زبان پارسی امروزی و کردی و بلوچی و لری و گیلکی و مازندرانی و گبری و سیوندی و زبان یهودی های ایران و نطنزی و کاشی و سمنانی و تات و طالش و غیره و نیز زبان پشتو یا پختو در افغانستان و زبان بخاری یا تاجیکی در آسیای وسطی و زبان است ها در قفقازیه . کلیتاً شعب پراکنده زبان پارسی در ترکستان ( افغان و روس) و پامیر زیاد است . اخیراً آثاری هم در آسیای وسطی از دو زبان یافته اند که یکی به زبانهای اروپایی و دیگری به زبانهای ایرانی نزدیک است . این دو زبان را بعضی از محققین زبان طخاری و ختنی ( یا ایران شرقی) نامیده اند . خلاصه آنکه زبانهای ایرانی از اقصی بلاد پامیر تا آسیای ضغیر منتشر بوده و در قرن دهم هجری (16 م .) از اسلامبول تا کلکته زبان پارسی را در محاوره و تحریرات سیاسی و ادبی به کار می بردند . دوم – خطوط از هر کدام از خطوط ایرانی به مناسبت موقع و موضع ذکری شده ، در اینجا فقط از خط آوستایی کلمه ای چند گفته می شود . این خط از خط پهلوی آمده و آن را از چپ به راست می نویسند ، ولی کاملاً الفبایی است . یعنی به جای هر کدام از صداهای متحرک و ساکن علامتی هست . از قرار معلوم ، این خط در قرن ششم میلادی اختراع شده و چون آوستا را با این خط نوشته اند موسوم به آوستایی گردیده . بنا بر آنچه در فوق و در اینجا ذکر شد خطوط ایران قدیم از این قرار بوده : خط میخی پارسی – خط پهلوی – خط مانی – خط اوستایی . خطی هم در آسیای وسطی یافته اند که اکنون موسوم به خط سغدی می باشد . خط مزبور از خط آرامی اقتباس شده و در آسیای وسطی منتشر و مبدل به خط اویغور گردیده . خط آخری برای کتابت زبان ترکی به کار می رفته و بعدها به خط مغول و منچو تبدیل یافته ، چنانکه اکنون هم معمول است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:40 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
مورخین شرقی انوشیروان را بزگترین شاه ایران قدیم دانسته اند . جهت آن معلوم است : شاهانی مانند کوروش و داریوش بزرگ از خاطره ها فراموش شده بودند ، ولی حالا که معرفت به اوضاع و احوال ایران قدیم بیشتر است نمی توان انوشیروان را دارای این مقام دانست ، اما در این که او بزرگترین شاه سلسله ساسانی بوده تردیدی نیست . بطور کلی تاریخ نشان می دهد نادر است که شخصی صفات سرداری را با خصایص مملکت داری جمع کرده باشد درباره انوشیروان نیز می توان گفت که صفات و خصایص مزبور در او جمع بوده : این شاهی است عادل و سخت ، جنگی و مدیر ، سردار و سائس . چنانکه از کارهای او این صفات در او هویداست . در زمان او سلسله ساسانی به اوج عظمت خود رسید : امپراتورهای روم شکستها خوردند و غرامتها دادند. دولت هیاطله از صفحه روزگار نابود گردید . خزرهای وحشی گوشمال شدند ترکهای آن طرف جیحون بجای خود نشستند . حبشی ها را از یمن راندند این مملکت دست نشانده ایران گردید . از طرف دگر اصلاحات او در امور داخلی ایران روح جدیدی به کالبد ایران دمید و ایرانی برای مرتبه اول با علوم یونانی آشنا شد این نکته نیز جالب توجه است که انوشیروان آخرین ستاره ای بود که در افق ایران باستان درخشید، چه ایران ساسانی بعد از افول آن به واسطه خبطهای جانشینهای او و جهات دیگر با سرعت رو به انحطاط رفت و دیری نگذشت که دولت اردشیر بابکان منقرض و از برای ایران تاریخ جدیدی شروع شد. بنابراین انوشیروان عادل آخرین شاهی است که عظمت ایران باستانی را در شخص خود مجسم کرده است . موافق روایات ایرانی ، شخصی که به انوشیروان در اصلاحات مملکتی کمکهای گرانبهایی کرده ، بوزرجمهر ( بزرگ مهر) است . این شخص در ابتدا معلم هرمز پسر انوشیروان بود و چون شاه دانایی و لیاقت او را مشاهده کرد ، او را به وزارت انتخاب نمود در باب عقل و کفایت این وزیر ، حکایتهای زیاد گفته و نوشته اند که در این مختصر نگنجد . گویند بوزرجمهر در زمان خسروپرویز به قتل رسید .
منبع: تاریخ ایران،حسن پیرنیا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:42 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
دوره اشکانی 470 سال امتداد داشت . این دوره را می توان به سه قسمت تقسیم نمود : در اوایل این دوره که تقریباً یکصد سال دوام آن بود اشکانیان به تحکیم مبانی دولت جوان خود پرداخته و دولت باختر را در شرق منهدم نموده ، سلوکیها را از ایران براندند . قسمت دوم دوره عظمت دولت اشکانی است و شاهان اشکانی با بهره مندر در مقابل رومی ها و مردمان تازه نفس شرقی مانند سک ها و غیره می جنگند و ایران پارتی یکی از دو دولت عظیمی است که دنیای آن روزی را در تصرف دارند ( دولت روم و دولت اشکانی ) . در قسمت سوم دولت اشکانی رو به انحطاط می رود . راجع به حدود این دولت در زمان عظمت آن باید در نظر دات که خانواده اشکانی به چند شعبه تقسیم شده و هر کدام در ممالکی سلطنت کرده اند : شعبه اولی در ایران . شعبه دومی در ارمنستان و ولایات مجاور آن مانند اسران ( ادس) و غیره . سوم در باختر و صفحات مجاور آن تا پنجاب و سند . بنابراین حدود دولت ترکیبی اشکانی این است : از طرف غرب رود فرات و از سمت شرق پنجاب و سند ، از طرف جنوب خلیج پارس و دریای عمان و اقیانوس هند ، از سمت شمال کوههای هیمالیا و رود سیحون و دریای خزر و قفقازیه . منبع : تاریخ ایران ، حسن پیرنیا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:18 توسط شهرام کیهان فر |
|
هرودوت قسمتهای اداری ایران را بنا بر مالیاتهایی که به خزانه دولت می دادند معین کرده و جمعاً بیست و شش ایالت را اسم برده ، ولی نشانه های هرودوت راجع به زمان بعد از داریوش اول است ، یعنی وقتی که تراکیه و مقدونی از ایران مجزا شده بودند . چون دولت هخامنشی در زمان داریوش بزرگ به اعلی درجه وسعت خود رسید ، پس بهترین سند تاریخی از این حیث کتیبه ای است که در مقبره این شاه در نقش رستم کنده شده است . موافق این کتیبه ، عده ایالات ایران سی است و وسعت آن در این زمان چنین بوده : از شرق به غرب از سواحل غربی اقیانوس هند تا سواحل دریای آدریاتیک و قرتاجنه . از شمال به جنوب از ماورای سیحون تا حبشه . بنابراین ، ایران هخامنشی را می توان بزرگترین دولتی دانست که تا آن زمان تشکیل شده بود و 46 نوع مردم از نژادهای مختلف با مذاهب و زبانها و عادات و اخلاق گوناگون در ممالک وسیعه ایران زندگانی می کردند . معلوم است که قسمتهای پر جمعیت و با ثروت ایران آن روزی ایالات غربی آن ، مانند آسیای صغیر و مستعمرات یونانی و بابل و فینیقیه و مصر بودند ، زیرا این قسمتها از جهت اراضی حاصلخیز و از حیث تمدن و صنایع و تجارت آبادترین جاهای عالم آن روزی محسوب می شدند . ولایات هند نیز از قسمتهای پر جمعیت و معمور و با ثروت عالم بودند . از اینجا معلوم است که ایران آن روزی مانند پلی این قسمتهای زرخیز را به هم اتصال می داد و کاروانهای تجارتی از شرق به غرب یا به عکس از ایران یا ممالک آن می گذشتند . منبع : تاریخ ایران ؛ حسن پیرنیا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:5 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
به راهی در سلیمان دید موری که با پای ملخ می کرد زوری به زحمت خویش را هر سو کشیدی وزان بار گران ، هر دم خمیدی ... چنان بگرفته راه سعی در پیش که فارغ گشته از هر کس جز از خویش به تندی گفت کای مسکین نادان چرایی فارغ از ملک سلیمان؟ مرا در بارگاه عدل ، خوانهاست به هر خون سعادت میهمانهاست بیا زین ره به قصر پادشاهی بخور در سفره ی ما هر چه خواهی ز ما هم عشرت آموز و هم آرام چو ما هم صبح خوشدل باش و هم شام چرا باید چنین خونابه خوردن ؟ تمام عمر خود را بار بردن مکش بیهوده این بار گران را میازار از برای جسم ، جان را بگفت : از سور کمتر گوی با مور که موران را، قناعت خوشتر از سور چو اندر لانه خود پادشاهند نوال پادشاهان را نخواهند برو جایی که جای چاره سازی است که ما را از سلیمان ، بی نیازی است چو ما خود خادم خویشیم و مخدوم به حکم کس نمی گردیم محکوم مرا یک دانه پوسیده خوشتر زدیهیم و حراج هفت کشور گرت همواره باید کامکاری ز مور آموز رسم بردباری گه تدبیر ، عاقل باش و بینا ره امروز را مسپار فردا حساب خود نه کم گیر و نه افزون منه پای از گلیم خویش بیرون هر آن موری که زیر پای زوری است سلیمان است ، کاندر شکل موری است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:31 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
هر چه کنی کشت همان بدروی کار بد و نیک چو کوه و صداست راستی آموز ، بسی جو فروش هست درین کوی ، که گندم نماست گفت چنین : کای پدر نیک رای صاعقه ما ستم اغنیاست پیشه آنان همه آرام و خواب قسمت ما درد و غم و ابتلاست دولت و آسایش و اقبال و جاه گر حق آنهاست ، حق ما کجاست؟ قوت ، به خوناب جگر می خوریم روزی ما در دهن اژدهاست غله نداریم و گه خرمن است هیمه نداریم و زمان شتاست حاصل ما را دگران می برند زحمت ما زحمت بی مدعاست از غم باران و گل و برف و سیل قامت دهقان به جوانی دوتاست سفره ما از خورش و نان تهی است در ده ما ، بس شکم ناشتاست زین همه گنج و زر و ملک جهان آنچه که ما راست همین بوریاست همچو منی ، زاده شاهنشهی است لیک دو صد وصله مرا بر قباست رنجبر ار شاه بود وقت شام باز چو شب روز شود ، بی نواست از چه شهان ملک ستانی کنند از چه به یک کلبه ترا اکتفاست پای من از چیست که بی موزه است در تن تو جامه خلقان چراست خرمن امساله ما را که سوخت؟ ار چه درین دهکده قحط و غلاست در عوض رنج و سزای عمل آنچه رعیت شنود ، ناسزاست چند شود بارکش این و آن زارع بدبخت ، مگر چارپاست کار ضعیفان زچه بی رونق است خون فقیران ز چه رو ، بی بهاست عدل چه افتاد که منسوخ شد رحمت و انصاف چرا کیمیاست ؟ زانده این گنبد آیینه گون آینه خاطر ما بی صفاست آنچه که داریم ز دهر ، آرزوست آنچه که بینیم ز گردون ، جفاست پیر جهان دیده بخندید کاین قصه زور است ، نه کار قضاست مردمی و عدل و مساوات نیست زان ، ستم و جور و تعدی رواست گشته حق کارگران پایمال بر صفت غله که در آسیاست پیش که مظلوم برد داوری؟ فکر بزرگان همه آز و هوای است رشوه نه ما را که به قاضی دهیم خدمت این قوم به روی و ریاست نبض تهی دست نگیرد طبیب درد فقیر ، ای پسرک ، بی دواست ما فقرا از همه بیگانه ایم مرد غنی با همه کس آشناست بار خود از آب برون می کشند هر کس ، اگر پیرو و گر پیشواست مردم این محکمه اهریمنند دولت حکام ز غضب و رباست آنکه سحر ، حامی شرع است و دین اشک یتیمانش ، گه شب غذاست خون بسی پیرزنان خورده است آنکه به چشم من و تو پارساست خوابگه آنرا که سمور و خز است کی غم سرمای زمستان ماست تیره دلان را چه غم از تیرگی است بی خبران را چه خبر از خداست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:29 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
گفت گرگی با سگی دور از رمه که سگان خویشند با گرگان ، همه از چه گشتستیم ما از هم بری خوی کرد ستیم با خیره سری از چه معنی خویشی ما ننگ شد کار ما تزویر و ریو و رنگ شد نگذری تو هیچگاه از کوی ما ننگری جز خشمگین بر روی ما اولین فرض است خویشاوند را که بجوید گمشده پیوند را هفته ها نالیدم از تب ، زار زار هیچ دانستی چه بود آن روزگار؟ بارها از پیری افتادم ز پا هیچ از دستم گرفتی ای فتی؟ این چه رفتار است ، ای یار قدیم تو ظنین از ما و ما در رنج و بیم از پی یک بره از شب تا سحر بس دوانیدی مرا در جوی و جر آفت گرگان شدی در شهر و ده غیر ، صد ره از تو خویشاوند به گفت : این خویشان وبال گردنند دشمنان دوست ، ما را دشمنند گر ز خویشان تو خوانم خویش را کشته باشم هم بز و هم میش را ما سگ مسکین بازاری نییم کاهل از سستی و بیکاری نییم ما بکندیم از خیانتکار ، پوست خواه دشمن بود خائن ، خواه دوست با سخن ، خود را نمی بایست باخت خلق را از کارشان باید شناخت غیر تا همراه و خیراندیش توست صد ره ار بیگانه باشد خویش توست خویش بدخواهی که غیر از بد نخواست از تو بیگانه است ، پس خویشی کجاست ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:25 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ فقط تلاشی است کم و ناچیز در حد توان، مطالعات و دانش محدود نویسنده که با انتخاب گوشه هایی از تاریخ ، ادبیات و شعر شاعران معاصر و کهن و حتی شاعران گمنامی همچون زنده یاد علی اکبر واله شیدا ،سعی در گسترش فرهنگ شعر و شعر خوانی و مطالعه دارد البته ناگفته نماند که انتخاب اشعار نیمایی، اجتماعی، حماسی و غنایی که بازتاب شرایط امروز جامعه ما باشد در الویت قرار دارد. امید است که برخلاف انتظار اینجانب کاستی ها و سواد ناچیز بنده در زمینه شعر و ادبیات، آسیبی به این فضای پر گهر نرساند. امیدوارم با ارسال اشعار و نظرات خود اینجانب را در این مهم یاری رسانید.
|
|
RSS
|