![]() |
![]() |
|
| شعر ، تاریخ ، ادبیات و ... |
|
الا ای طرفدار خوبان ملت پرستار ایران و نیکان ملت بپوئید راه ترقی از این پس که دانا شود بلکه نادان ملت به تهذیب اخلاق مردم بکوشید که مشکل از او گشته آسان ملت شده بس که فاسد محیط زمانه فزونتر ز حد است خسران ملت طبیب وطن را بجوئید، بیابید تمنا نمائید درمان ملت به علم و کمال و هنر گشته ساعی که روحی زنو بردمد جان ملت محبان ملت،هوادار توده بزرگان و تجار و اعیان ملت بیارید از خارجه کارخانه بسازید تکمیل نقصان ملت به کمپانی و شرکت اقدام کرده بقزوین و رشت و خراسان ملت هر آنکس که طالب بود در ترقی بیایند این گوی و چوگان ملت نکو باشد این ثروت رنج ملت ز دیوان ستاند سلیمان ملت به کشف معادن گمارید همت به هر کوه و دشت و بیابان ملت به بیکار و بیچاره گان کار جسته نگاهی به حال پریشان ملت بود حیف خوابیده زیر زمین زر به خلخال وتبریز وکرمان ملت گذاریدعلم و هنر پیشه سازند به صنعت گرایند نسوان ملت چو زاغ سیه کم بگردد خیابان برد آبروی خیابان ملت زنسوان طبیبه شود علم خواند چه حاجت به زن طب مردان ملت بگو با جوانان و لوسان هرزه چه میخواهید امروز از جان ملت بدنبال هر زن فتاده به خنده به هر رهگذارند لوسان ملت رسانید بر گوش شیخ ریائی بکش دست خود از گریبان ملت مکن حیله، تزویر را نه به یکسو نمک خورده مشکن نمکدان ملت مخور رشوه بی پا مکن حق ملت بترس ای ستمگر ز یزدان ملت کمی نگذرد کلک شیدای واله که افشا کند سر دزدان ملت |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 19:47 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
علی اکبر واله شیدا
که گفت کار جهان کام رنجبر گردد گمان مدار ز اشراف کار برگردد همیشه رنجبر بینوا برنج در است که کیسه دگران پر زسیم و زر گردد مدام کارگران در مضیقه وستمند بدا بحال هر انکس که کارگر گردد جهان و هرچه در اوست باشد از منعم بر او که چرخ فلک بی غم و خطر گردد ولی بگوی به اشراف کارفرمایان که چرخ کار بفرمان دادگر گردد بزن ز ریشه و بنیاد، خار ظلم بکن درخت عدل نشان مثمر ثمر گردد فسانه است جهان رو بخلق نیکی کن به پیش دادگرت قرب بیشتر گردد به زیردست مدارا نما شنو از من در این معامله برگردد،هر که خر گردد زنوک خامه واله که حرف حق ریزد مذاق مدعیان نیش نیشتر گردد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 17:54 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
علی اکبر واله شیدا یکی صحبت نمود از آشنایان در آن موقع که میرفتم خراسان به بین راه در یک ده یکی روز توقف کرده از گرمای جانسوز ز منزل آمده بیرون دو ساعت به همراه یکی اندر سیاحت به هر جایی که می رفتم با او به پرسش بودم از آن مرد خوش رو به پای یک مناری چون رسیدیم بلندی را بسان کوه دیدیم از او پرسیدم این طرفه منار است بگفتا این ز لک لک یادگار است بگفتم بازگو مطلب چه بوده منار و لک لک این کار که بوده برآمد در سخن آن مرد باهوش بگفتا گویمت اینک بده گوش دو لک لک جفت هر روز و شبانه نمودند این مناره آشیانه کشیده زحمت و خانه گشادند برای خود در او تخمی نهادند کمین کرده یکی از اهل دهقان به وقتی را که غایب بوده آنان نهانی تخم لک لک رفته برداشت به جایش تخم های زاغ بگذاشت بر آمد لک لک از وی بی خبر بود حضانت کرده تخمش جوجه شد زود به آنها چند روزی دانه دادند پرآورده بزرگی رو نهادند یکی روزی برآمد لک لک نر نگاهی جوجه ها را کرد بر پر پرید و رفت یک روزی سفر کرد در انجا عده ای لک لک خبر کرد تماما آمده کرده نظاره نشسته جمله روی این مناره به پیش خود چنین کردند تصمیم یقین ماده شده بر زاغ تسلیم به یکدفعه صدا کرده پریدند گرفته ماده را از هم دریدند به ضرب ناخن و با نوک منقار تن آن ماده را کردند صدپار چو ماده کشته شد از کثرت کین پرآندند استخوانش را به پائین همانجا استخوان افتاده و ماند بر آمد برف رویش را بپوشاند چو برفش آب شد یخ بست لختی برآمد استخوان چون سنگ سختی همان شخص تخمش برده بوده تن بیچاره را آزرده بوده قضا را راه میپیمود از این راه بخورده لیز او افتاد ناگاه به استخوان لک لک چون سرش خورد همانجا خشک شد افتاده ومرد از آن دم تاکنون نام منار است همین از حاجی لک لک یادگار است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 17:34 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
ساده لوح و فقیر بیکاری که بجان آمد از گرفتاری چون نیوده ، بجیب او دری که زان تا کند به بیش و کمی دست .خالی ز جیفه دنیا گفت جز پول نیست کار گشا رفت در پیش منعمی شباب گفت چشمم نمیرود در خواب از کجا یافتی تو این دولت زود برگو، بنه بمن نیت گفت یک اربعین گرفتن صوم تا گرفتم ریاست یک قوم داد حق بر من این چنین پاداش که چنین است رسم او آداداش گفت منهم کنم ، همین کاری تا بخواهم ز حضرت باری که بمن هم دهند زربسیار تانیارند ثروتم به شمار رفت یک اربعین براه خدا دید او را به یکشب از رویا حضرت حق ظهور شایان کرد خویشتن را به وی نمایان کرد گفت یارب هزار تومان زر محضر قدس تو بود چقدر گفت پیش من این طله کاهی هست مقدار نصف یکشاهی گفت یارب هزار سال چه سان گفت باشد دقیقه بجهان گفت یارب هزار تومانی زود فرما به بنده ارزانی گفت چون حاجت تو گشته روا لیک تا یکدقیقه صیر نما واله از حق هر آنکه خواهد زر صبر لازم به یک دقیقه دگر ذکر این نکته ضروری است از آنجا که مشغول بازنویسی اشعار خطی و دست نویس استاد می باشم امکان بروز اشتباهات سهوی وجود دارد لذا در ادامه کار و بازبینی دوباره اشعار سعی خواهد شد آنها را برطرف سازم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 21:33 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
( علی اکبر واله شیدا) دلبرم طره خود تا کمر انداخته بود عقرب زلف بروی قمر انداخته بود کرده چون گیسوی خود خاطر یک جمع پریش هر زمان باد بمویش گذر انداخته بود زد بر او سنگ جفا شیشه دل را بشکست با خبر باش که او بی خبر انداخته بود بی بها بود سر و جان به کف عاشق زار این چه غوغاست که آن سیم بر انداخته بود لب فرو بردم از بهر مکیدن به لبش گو ییا بر لب لعلش شکر انداخته بود یا مگر تنگ شکر بود که این غنچه دهن یک دوسه خال به زیر و زبر انداخته بود بطواف سر کویش سر و جان و دل بود زیر پایش اگر آن مه نظر انداخته بود بروی آتش دل ساقیم آبی افشاند ورنه بر جان جهانی شرر انداخته بود ز غمش واله و شیدا نشدی مستحفض جان خود را به یقین در خطر انداخته بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:21 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
حربه تفرقه باغبانی که به تدبیر و عمل ،بین همه اهل محل، بود مثل، رفت به بستان خود و وارد آن باغ شد . دید که یک سید و یک صوفی و یک عامی از آن باغ بسی میوه فروچیده و گرمند به خوردن . شد غضبناک و بسی چابک و چالاک ، کمر بست کز آن باغ دفاعی بکند ، جنگ و نزاعی بکند . لیک در اندیشه فرو رفت و به خود گفت : (( بخواهم من اگر یک نفری با سه نفر جنگ کنم ، هیچ توانایی این کار ندارم . چه کنم ؟)) عاقبت الامر به یادش روش (( تفرقه انداز و حکومت بکن . )) افتاد و دلش گشت بسی شاد ، کزین راه تواند به مجازات رساند سه نفر مفتخور و مفت بر و دفع کند رنج و ضرر را . رفت اول به بر عامی و گفت : (( این دو نفر گر که از این باغ دو تا میوه بچینند ، بزرگند و سترگند ، یکی سید والاست ، یکی صوفی داناست . غرض ، هر دو شریفند و متین ، هر دو عزیزند و امین ، اهل دل و اهل یقین ، هر دو چنانند و چنین ، لیک تو آخر به چه حق داخل این باغ شدی ؟ )) سید و صوفی چو شنیدند از او این سخنان ، هر دو هواداری از او کرده و گفتند : (( صحیح است و درست است . )) سه تایی بدویدند به عامی بپریدند و به ضرب لگد و سیلی و اردنگ از او پوست بکندند و از آن باغ برونش بفکندند . چو او رفت برون ، صاحب باغ آمد و رو کرد بدان صوفی و با خشم و غضب گفت که : (( ای صوفی ناصاف ، که دور است سرشت تو از انصاف و قرین است به اجحاف ، رفیق تو که یک سید ذوالقدر و جلیل است ، از این باغ اگر میوه خورد ، در عوض خمس خورد ، حق خود است ، تو دیگر به چه حق دست زدی میوه ی باغ من محنت زده ی خون به جگر را ؟ )) سید این حرف چو بشنید ، بخندید و بتوپید بدان صوفی و گفتا که :((صحیح است و درست است : خود این حرف حسابی است . )) پس از گفتن این حرف فتادند دوتایی به سر صوفی بدبخت و زندندش کتکی سخت و فکندنش از آن باغ برون . صوفی افسرده و پژمرده ، کتک خورده ، برون رفت و فقط سید بیچاره بجا ماند که آمد به برش صاحب آن باغ بگفتا که (( کنون نوبت تنبیه تو گشته است . تو، ای مرد حسابی ، به چه جرأت قدم اندر توی این باغ نهادی ؟ مگر این باغ از آن پدرت بود ؟ تو آخر به چه حق می خوری از میوه ی باغی که بود حاصل خون جگر من ؟ تو که باید به همه ، درس درستی و امانت بدهی ، خود ز برای چه نهی در ره اجحاف و ستم پای ؟ )) پس از این سخنان ، جست و بچسبید گریبانش و او را هم از آن باغ برون کرد . غرض ، عاقبت الامر ، بدین دوز و کلک ، یک نفری راند زباغ آن سه نفر را . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:39 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
(( ... دلم از مرگ بیزار است ؛ که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است . ولی ، آن دم که زاندوهان روان زندگی تار است ؛ ولی ، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛ فرو رفتن به کام مرگ شیرین است همان بایسته ی آزادگی این است)) آری، آری جان خود در تیر کرد آرش. کار صدها صدهزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش... روزگاری بود، روزگار تلخ و تاری بود. بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره، دشمنان بر جان ما تیره، شهر سیلی خورده هذیان داشت؛ بر زبان بس داستانهای پریشان داشت. زندگی سرد و سیه چون سنگ؛ روز بدنامی، روزگار ننگ. غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛ عشق در بیماری دل مردگی بی جان. ترس بود و بالهای مرگ؛ کس نمی جنبید،چون بر شاخه برگ از برگ. سنگر آزادگان خاموش خیمه گاه دشمنان پر جوش...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:14 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
هست شب یک شب دم کرده و خاک رنگ رخ باخته است باد،نوباوه ی ابر،از بر کوه سوی من تاخته است. هست شب،همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا، هم از این روست نمی بیند اگر گم شده ای راهش را با تنش گرم،بیابان دراز مرده را ماند در گورش تنگ به دل سوخته ی من ماند به تنم خسته که میسوزد از هیبت تب ! هست شب. آری ، شب به نقل از استاد بزرگ نامداریان این شعر توصیف بدبینانه و سمبلیک ناشی از یاس شاعری است که در طول تمام زندگی خود نگران اوضاع و احوال اجتماعی کشورش بوده است و نسبت به آن سخت حساسیت داشته است و اگرچه شعر در سال 1334 سروده شده است اما به گمان بنده هنوز تازگی خود را از دست نداده دربند اول این شعر همانطور که استاد نامداریان نیز ذکر کرده اند شاید تصویر اوضاع و احوال اجتماعی ایران مقارن انقلاب مشروطه و یا روی کار آمدن دکتر مصدق و مبارزات او برای ملی شدن صنعت نفت باشد و ترس و اظطراب حاکم بر اوضاع ان روزها. ابر و باد که بعد می آید،حکایت از اوضاع و احوال ناشی از فضای باز سیاسی کشور در خلال مبارزات و پیروزی مصدق است،که مردم در خلال آن جرات میکنند نفس بکشند و در قیام سی تیر خواسته های خود را به کرسی بنشانند و این شاید همان چیزی است که امروز ما را آرزوست . اما این فضای آزاد سیاسی به زودی با کودتای بیست و هشتم مرداد پایان می پذیرد و بگیر و ببندها آغاز می شود، و بدین ترتیب قبل از آنکه باران ببارد و فضا را از تیرگیها و آ لودگیهای استبداد پاک کند و صبح آزاد طلوع کند، دوباره شب استبداد و ظلم و اختناق فرا می رسد و شب همچنان حجم متراکمی پیدا می کند که کسی راهی به جایی پیدانمی کند و بعد هم با استقرار مجدد پایه های نظام جور و استبداد،محیط و شرایط سیاسی و اجتماعی آن چون بیابانی گرم و دراز میشود که مثل مردهای در گور تنگ شب، سوخته و خسته و شب زده همانند مردم و آزادیخواهان و حق طلبان ، از نفس و حرکت می افتد . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 19:35 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
زن در ایران زن چه بود آنروزها، گر ز آن كه زنداني نبود كس چو زن، در معبد سالوس، قرباني نبود در دبستان فضيلت، زن دبستاني نبود آشكارا بود اين بيداد، پنهاني نبود در نهاد جمله گرگي بود، چوپاني نبود سرنوشت و قسمتي، جز تنگ ميداني نبود اين ندانستن، ز پستي و گرانجاني نبود خرمن و حاصل نبود، آن جا كه دهقاني نبود بهر زن هرگز نصيبي زين فراواني نبود در گلستان، نام ازين مرغ گلستاني نبود زيرك آنزن، كاو رهش اين راه ظلماني نبود با زمرد ياره و لعل بدخشاني نبود قدر و پستي، با گراني و به ارزاني نبود گوهر تابنده، تنها گوهر كاني نبود زيور و زر، پرده پوش عيب ناداني نبود جامه عجب و هوي بهتر ز عرياني نبود پاك را آسيبي از آلوده داماني نبود واي اگر آگه ز آيين نگهباني نبود ز آن كه مي دانست كان جا جاي مهماني نبود |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 21:15 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
پروین اعتصامی (دیوانه و زنجیر)
عاقلان پيداست، كاز ديوانگان ترسيده اند كاش می پرسيد كس، كايشان به چند ارزيده اند ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزديده اند مبحث فهميدنيها را چنين فهميده اند در ترازوي چو من ديوانه اي سنجيده اند عاقل اند آري، چو من ديوانه كمتر ديده اند گر بد است، ايشان بدين نامم چرا ناميده اند خويشتن در هر مكان و هر گذر رقصيده اند خويشتن را ديده و بر خويشتن خنديده اند گر چه خود، خون يتيم و پير زن نوشيده اند اين گناه از سنگ بود، از من چرا رنجيده اند غير ازين زنجير، گر چيزی به من بخشيده اند ريسمان خويش را با دست من تابيده اند زان كه از من خيره و بيهوده، بس پرسيده اند از سحر تا شامگاهان، از پيش گرديده اند عيبها دارند و از ما جمله را پوشيده اند دفتر و طومار ما را، زان سبب پيچيده اند گفت با زنجير، در زندان شبي ديوانه اي من بدين زنجير ارزيدم كه بستندم به پای دوش سنگي چند پنهان كردم اندرآستين سنگ می دزدند از ديوانه با اين عقل و رای عاقلان با اين كياست، عقل دورانديش از براي ديدن من، بارها گشتند جمع جمله را ديوانه ناميدم، چو بگشودند در كرده اند از بيهشي بر خواندن من خنده ها من يكي آيينه ام كاندر من اين ديوانگان آب صاف از جوي نوشيدم، مرا خواندند پست خالي از عقل اند، سرهايی كه سنگ ما شكست به كه از من باز بستانند و زحمت كم كنند سنگ در دامن نهندم تا در اندازم به خلق هيچ پرسش را نخواهم گفت زين ساعت جواب چوب دستي را نهفتم دوش زير بوريا ما نمي پوشنم عيب خويش، اما ديگران ننگها ديديم اندر دفتر و طومارشان ما سكبساريم، از لغزيدن ما چاره نيست عاقلان با اين گرانسنگی، چرا لغزيده اند |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 21:0 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ فقط تلاشی است کم و ناچیز در حد توان، مطالعات و دانش محدود نویسنده که با انتخاب گوشه هایی از تاریخ ، ادبیات و شعر شاعران معاصر و کهن و حتی شاعران گمنامی همچون زنده یاد علی اکبر واله شیدا ،سعی در گسترش فرهنگ شعر و شعر خوانی و مطالعه دارد البته ناگفته نماند که انتخاب اشعار نیمایی، اجتماعی، حماسی و غنایی که بازتاب شرایط امروز جامعه ما باشد در الویت قرار دارد. امید است که برخلاف انتظار اینجانب کاستی ها و سواد ناچیز بنده در زمینه شعر و ادبیات، آسیبی به این فضای پر گهر نرساند. امیدوارم با ارسال اشعار و نظرات خود اینجانب را در این مهم یاری رسانید.
|
|
RSS
|