![]() |
![]() |
|
| شعر ، تاریخ ، ادبیات و ... |
|
رفتم از پله ی مذهب بالا، تا ته کوچه ی شک، تا هوای خنک استغنا، تا شب خیس محبت رفتم، من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق. سهراب سپهری (و پیامی در راه) روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد. در رگ ها نور خواهم ریخت. و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید. خواهم آمد،گل یاسی به گدا خواهم داد. زن زیبای جذامی را،گوشواری دیگر خواهم بخشید. کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ! دوره گردی خواهم شد،کوچه ها را خواهم گشت،جار خواهم زد: آی شبنم،شبنم،شبنم. رهگذری خواهد گفت: راستی را،شب تاریکی است، کهکشانی خواهم دادش. روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت. هرچه دشنام،از لب ها خواهم برچید. هر چه دیوار،از جا خواهم برکند. رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمد بارش لبخند! ابر را،پاره خواهم کرد. من گره خواهم زد،چشمان را با خورشید، دلها را با عشق، سایه ها را با آب،شاخه ها را با باد. و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها*. باد بادک ها، به هوا خواهم برد. گلدان ها،آب خواهم داد. خواهم آمد،پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت. مادیانی تشنه،سطل شبنم را خواهم آورد. خر فرتوتی در راه،من مگس هایش را خواهم زد. خواهم آمد سر هر دیواری،میخی خواهم کاشت. پای هر پنجره ای،شعری خواهم خواند. هر کلاغی را،کاجی خواهم داد. مار را خواهم گفت:چه شکوهی دارد غوک! آشتی خواهم داد. آشنا خواهم کرد. راه خواهم رفت. نور خواهم خورد. دوست خواهم داشت. زنجره: سیر سیرک ٍ جانوری کوچک شبیه ملخ که صدای طولانی در شب ها از آن برآید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:48 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
و عشقت پیروزی آدمی ست هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد احمد شاملو (در این بن بست) دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت میدارم. دلت را می بویند روزگار غریبی ست،نازنین و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند. به اندیشیدن خطر مکن. روزگار غریبی ست،نازنین آن که بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است. نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک،قصابانند بر گذرگاهها مستقر با کنده و ساطوری خون آلود روزگار غریبی ست، نازنین و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کباب قناری بر آتش سوسن و یاس روزگار غریبی ست نازنین ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است. خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد. (شبانه) مرا تو بی سببی نیستی. به راستی صلت* کدام قصیده ای ای غزل؟ ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه ی تاریک؟ کلام از نگاه تو شکل می بندد. خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی! پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانی ست که آزادی را به لبان برآماسیده گل سرخی پرتاب میکند؟- ورنه این ستاره بازی حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست. نگاه از صدای تو ایمن میشود. چه مومنانه نام مرا آواز می کنی! و دلت کبوتر آشتی ست، در خون تپیده به بام تلخ. با این همه چه بالا چه بلند پرواز میکنی! صلت: جایزه ای که برای سرودن شعر به شاعر می دهند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:45 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد فروغ فرخزاد (تولدی دیگر) همه هستی من آیه ی تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم،آه من در این آیه ترا آه کشیدم،آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طقلیست که ازمدرسه بر می گردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد،در فاصله رخوتناک دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید (( صبح بخیر)) زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من،در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که باندازه ی یک تنهائیست… دل من که به اندازه ی یک عشقست به بهانه های ساده ی خوشبحتی خود می نگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای و به اواز قناری ها که به اندازه ی یک پنجره می خوانند سهم من اینست سهم من اینست سهم من، آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد سهم من پائین رفتن از یک پله ی متروک است و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید: دستهایت را ((دوست می دارم)) دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد،می دانم،می دانم ، می دانم و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم میآویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند،هنوز با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آنرا از محله های کودکیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر می گردد و بدینسانست که کسی می میرد و کسی می ماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد. من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام،آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:40 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
وه چه شیرین است رنج بردن پا فشردن در ره یک آرزو مردانه مردن ... " کاروان " دیر است ، گالیا ! در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان! دیگر زمن ترانه ی شوریدگی مخواه! دیر است ، گالیا! به ره افتاد کاروان عشق من و تو ؟ ... آه این هم حکایتی است . اما ، درین زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب ، دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست . شاد و شکفته ، در شب جشن تولدت تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک ، امشب هزار دختر همسال تو ، ولی خوابیده اند گرسنه و لخت ، روی خاک زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو بر پرده های ساز ، اما ، هزار دختر بافنده این زمان با چرک و خون زخم سر انگشت هایشان جان می کنند در قفس تنگ کارگاه از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا . وین فرش هفت رنگ که پامال رقص تست از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ . در تار و پود هر خط و خالش : هزار رنج در آب و رنگ هر گل و برگش : هزار ننگ . اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک اینجا به باد رفته هزار آتش جوان دست هزار کودک شیرین بی گناه چشم هزار دختر بیمار ناتوان ... دیر است ، گالیا! هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست . هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان . هنگامه ی رهایی لب ها و دست هاست عصیان زندگی است . در روی من مخند! شیرینی نگاه تو بر من حرام باد! بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق! بر من حرام باد تپش های قلب شاد! یاران من به بند : در دخمه های تیره و نمناک باغشاه ، در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک ، در هر کنار و گوشه ی این دوزخ سیاه . زود است ، گالیا! در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان! اکنون زمن ترانه ی شوریدگی مخواه! زود است ، گالیا! نرسیدست کاروان ... روزی که بازوان بلورین صبحدم برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت ، روزی که آفتاب از هر دریچه تافت ، روزی که گونه و لب یاران همنبرد رنگ نشاط و خنده ی گمگشته بازیافت ، من نیز بازخواهم گردید آن زمان سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها ، سوی بهارهای دل انگیز گل فشان ، سوی تو ، عشق من!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:26 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند. اخوان ثالث (زمستان) سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبان است. کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید،نتواند، که ره تاریک و لغزان است. وگر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس،کز گرمگاه سینه ات آید برون،ابری شوئ تاریک، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاینست،پس دیگرچه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین؟! هوا بس ناجوانمردانه سردست…آی… دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای! منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم. منم من، سنگ تیپا خورده رنجور. منم دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور. نه از رومم نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم. بیا بگشای در،بگشای،دلتنگم. حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد. تگرگی نیست،مرگی نیست، صدائی گر شنیدی،صحبت سرما و دندان ست. من امشب آمدستم وام بگزارم. حسابت را کنار جام بگذارم. چه می گوئی که بیگه شد،سحر شد بامداد آمد؟ فریبت میدهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست. حریفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان ست. وقندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده، به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود،پنهانست حریفا!رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان ست. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دست ها پنهان، نفسها ابر،دل ها خسته و غمگین، درختان اسکلت های بلور آجین، زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه، زمستان ست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:7 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ فقط تلاشی است کم و ناچیز در حد توان، مطالعات و دانش محدود نویسنده که با انتخاب گوشه هایی از تاریخ ، ادبیات و شعر شاعران معاصر و کهن و حتی شاعران گمنامی همچون زنده یاد علی اکبر واله شیدا ،سعی در گسترش فرهنگ شعر و شعر خوانی و مطالعه دارد البته ناگفته نماند که انتخاب اشعار نیمایی، اجتماعی، حماسی و غنایی که بازتاب شرایط امروز جامعه ما باشد در الویت قرار دارد. امید است که برخلاف انتظار اینجانب کاستی ها و سواد ناچیز بنده در زمینه شعر و ادبیات، آسیبی به این فضای پر گهر نرساند. امیدوارم با ارسال اشعار و نظرات خود اینجانب را در این مهم یاری رسانید.
|
|
RSS
|