![]() |
![]() |
|
| شعر ، تاریخ ، ادبیات و ... |
|
« إعدلوا هو أقرب للتقوی : عدالت کنید که آن به تقوا نزدیکتر است . » ستمکاری به خویشتن و دیگران نوعی بیماری است . قرآن کریم انسانها را به دادگستری فرا می خواند و عدالت را به تقوا نزدیکتر دانسته . به کرات ستمکاران را سرزنش و تهدید می کند و راه توبه را به سوی آنان می گشاید . قرآن همچنین مردم را از تمایل به ستمکاران و تکیه بر آنان برحذر می دارد . در اسلام عدالت شرط گواهی دادن ـ داوری کردن ـ امامت جماعت ـ رهبری امت و موارد دیگر است تا افراد جامعه ی اسلامی به سوی عدالت ورزی حرکت کنند و از ستمکاری فاصله گیرند تا بدین رو جامعه ای سالم و عدالت محور داشته باشند و از سویی بهداشت روانی آنها در اجتماع نیز تأمین گردد . منبع : تفسیر موضوعی قرآن کریم / جمعی از نویسندگان |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:27 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
شرایط زندگی در ترکیه با یادگرفتن زبان ترکی و پیداکردن دوستان ترک و کرد و تلاش فراوان بهتر شد و تثبیت جزئی در اوضاع زندگی ما مشاهده شد فکر رفتن به اروپا رهایمان نمی کرد.
صبح های زود با تمرین و ورزش می گذشت و من که اندک مهارتی در ورزش های رزمی داشتم در محیط سالم ورزش دوستان زیادی پیدا کردم. گویا حرکات رزمی ما برایشان بسیار جالب بود. به هر حال این بهانه ای شد تا در جاهای مختلف آشنایی داشته باشم. با ایرانیان پناهجوی زیادی آشنا شدم که اکثرشان وضع اصف باری داشتند و مدتها بود که در باتلاق ترکیه و سازمان ملل گیرافتاده بودند. اکثر آنها که من دیدم با آرزوی زندگی در محیطی بهتر و شرایط کاری مساعد و آینده ای بهتر و روشن تر برای خود و فرزندانشان راهی دیار غربت گشته بودند و هر مشقت و سختی را به جان خریده بودند. بسیاری دارایی های خود در وطن را به حراج گذاشته بودند و گویی کاملاْ از دیار و وطن بریده بودند. ولی رنج دوری از میهن و لمس لحظه های سنگین غربت آنچنان در ماتم فروبرده بودشان که گویی در حسرت دیدار عزیزی به چله نشسته اند. بدتر از همه بی تکلیفی خوردکننده و انتظاری کشنده ای بود که سالها به جان خریده بودنشان و آن هم بیشتر به سرابی میمانست تا واقعیت. در یک شرکت توریستی که کارهای ویزا و ازدواج مدیکال هم انجام میداد و به خصوص با سفارت آمریکا برای اخذ ویزا کار میکرد مدتها بود که مشغول شده بودم. این شرکت از برای همان رابط ایرانی بود. کلاسهای ورزشی کوچکم هم دایر بود. پس از مدتی در سهم اندکی از شرکتی شریک شدم و از آن طریق اقامت گرفتم. به شهرهای مختلف ترکیه مسافرت کردم و در این بین برای رفتن به اروپا و آمریکا تلاشهای زیادی انجام دادم که قصه رفتن و ماندن آن بماند تا بعد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:49 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
قبل از نوشتن بخش چهارم خاطراتم باید از نو یادآوری کنم که نوشتن این خاطرات به منظور در اختیار گذاشتن تجارب و اطلاعات شخصی و مشاهدات عینی است تا شاید برای هم میهن جوانی مفید فایده واقع شود بازگشت مجدد ما به ترکیه همزمان گشت با اقامت ما در پانسیون رابط ایرانی ما که شبی 15 دلاربرای 2 نفر ما آب میخورد. به سفارش رابط ایرانی ما، رفت و آمد ما به بیرون از خانه بسیار محدود شده بود تا مبادا به گمان او همسایگان به رفت و آمد ما شک کنند. و به سفارش او برای مشغول شدن باید زبان ترکی استانبولی را یاد میگرفتیم و این چنین شد که ساعتهای متمادی کار ما شده بود خواندن کتابهای زبان و غیره. تقریبا 3000 دلار پولی که نزد رابط ما بود کم و کمتر میشد. تا اینکه در پی مسافرت رابط ایرانی ما به ایران و بدهی که او بالا آورده بود هر روز طلب کار ترکی، بر در واحد ما میکوبید و ما هم در اظطراب چراغ ها را خاموش میکردیم و بی صدا بودیم. عجب تجربه ی بدی حتی جند بار شنیده بودیم که مرد طلبکار به همسایه ها میگفت میدانم که همین جا هستند اگر در را بازنکنند پلیس را صدا خواهم کرد و خاطره و یاد ما از آخرین باری که در خدمت پلیس ترک بودیم بسیار بد و مشوش بود. به هر حال همه چیز به خیر گذشت تا رابط ایرانی ما آمد. از کار خبری نبود و مدت 90 روزه ی ویزای ما هم تمام شده بود ویزای سوریه را گرفتیم و برای تمدید ویزا مجبور شدیم از مرز ترکیه خارج شویم لیک خوب میدانستیم که هنگام برگشت پلیس ترکیه به خاطر پر شدن ویزای ما و برگشت مجدد ما به ترکیه حدس خواهد زد که ما در ترکیه مشغول کار و یا فعالیت به خصوصی هستیم و دچار دردسر خواهیم شد اما راه دیگری نبود. به هر حال یک شب را در دمشق ماندیم البته بسیار جالب بود که با جدیت و سفارش یک روحانی جوان که در حرم به ما نزدیک و آشنا شده بود و تقریبا سوالهایی در باره ترکیه داشت، به دیدن مسجد معاویه و بعضی اماکن تاریخی سوریه رفتیم حتی با کمک او بر سر مزار دکتر شریعتی رفتیم که در گورستانی قدیمی در دخمه ای نمور با دری زنجیر شده قرار داشت. اتفاقا در بین راه با پسر دانشجوی چینی آشنا شدم که در سوریه زبان و ادبیات عرب می خواند و چندین اتفاق جالب دیگر. سر مرز که رسیدیم طبق حدس قبلی پاسپورت ما برخلاف باقی مسافران نگه داشته شد و ما پس از کلی بحث و جدل و خواهش به جایی نرسیدیم الا باز همچون همیشه کار با دادن رشوه ای تقریبا زیاد به پلیس مرزی ترکیه حل شد و به ما اجازه ی ورود داده شد. و جالب تر اینکه بدانیم که پلیس ترکیه فقط در مرزها با اتباع ایرانی چنین برخوردی میکرد انگار ما را خوب شناخته بودند و میدانستند در ایران هم هیچ کاری بدون رشوه پیش نمی رود و به جایی نمیرسد . و گرفتن رشوه و دادن آن حتی در مرز ایران برای کسانی که برای اولین بار میآمدند و جوان هم بودند رایج بود من بعد ها پس از گرفتن اقامت و رفت و آمد های زیادی که داشتم به وضوح میدیدم که در صبح زود که اتوبوس به مرز میرسید مامور یا ماموران پست بازرسی ترکیه به ایجاد تاخیری عمدی و یا گیرهای الکی به نحوی به راننده ی اتوبوس میفهماندند که باید رشوه بدهند والا تاخیرشان طولانی تر خواهد شد. و بارها به چشم خود دیدم که راننده با جمع کردن مبالغی از مسافران به خصوص مجردها و جوان ها و یا کسانی که برای گرفتن ویزا از سفارت آمرکا و غیره عجله داشتند مشکل را سریع حل میکردند البته این سوای چای و چیزهای دیگری بود که به عنوان هدیه تقدیمشان میکردند. باز به چشم خود دیده بودم که در بین راه چند کیلومتری از مرز ترکیه گذشته گشت های بین راهی به بهانه کنترل مدارک و یا غیره به شکل از پیش عادت شده ای از راننده ها بنزین، سیگار، چای و حتی پسته طلب میکردند که البته همه این کارها داوطلبانه و با نوعی رضایت طرفین انجام میشد. به آنکارا که رسیدیم به شدت از بیکاری می رنجیدیم و رابط ما هم درگیر مشکلات خود بود و هر از چندگاهی با تلفنی به آگهی های کاری در روزنامه، سر ما را شیره میمالید که به فکر ماست در واقع این کاره نبود و از ابتدا قول او بابت پیدا کردن کار، قولی بیهوده بود.پولی را که یک سال تمام برایش روزی 15-18 ساعت کار کرده بودیم در عرض سه تا چهار ماه بی نتیجه بابت اجاره و هزینه خورد و خوراک ما داشت تمام میشد. قرار شد زن و فرزند رابط ایرانی ما به آنکارا بیاید پس ما باید از آنجا میرفتیم نه پول زیادی مانده بود در هتل اقامت کنیم نه کاری . با سماجت من و معرفی رابط ایرانی نزد یک کرد ترکیه ای که یکی از دوستان او بود و فروشگاه صنایع مبل و چوب داشت با حقوقی کم مشغول به کار شدم. دوست من هم از طریق سفارش یک ایرانی دیگر در استانبول کار تقریبا خوبی پیدا کرد. من در فروشگاه میخوابیدم البته یادم رفت که بگویم باقی پول ما که چند صد دلاری بود به ما داده نشد چون دادن این پول به ما، برای او که پیش پیش خرچش کرده بود سخت بود البته خودش این را نمی گفت ولی من میدانستم. او اصرار میکرد که باید لباسهای زمستانی بخریم که دست اولش بسیار گران است اما لباسهای دست دوم او بسیار تمیز و تازه است و .. به هر حال اینچنین است که سادگی و نداشتن چاره و وضع بد اقتصادی عده ا ی نه چندان کم از ایرانیان تور خوبی است برای آن دسته از شکارچیان وطنی و غیر وطنی که پول درآوردن را از هر طریقی جایز شمرده،حتی به قیمت سرکیسه کردن و چاپیدن هم میهنان در غربت! ادامه دارد شهرام کیهان فر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:36 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
در بازداشتگاه یا همانطور که نام گذاری شده بود اتاق انتظار چند روز معطل شدیم، چند تن از دانشجویانی که ادعا میکردند در جریان کوی دانشگاه مجبور به فرار شده اند آنجا بودند و صحبت از ضرب و شتم پلیس ترکیه میکردند البته پس از تحصن و اعتراض جلوی دفتر سازمان ملل در ترکیه که به گفته آنها به مسئله آنها رسیدگی نمی کردند و به چشم خودم هم آثار کبودی هم برآمدگی ها را رو سر و اعضای بدنش دیدم و دیدم که پلیس ترکیه پس از اعتراض یک ایرانی آذری تبار که ادعا میکرد بیشتر پولی را که قبل از ورود به بازداشتگاه پلیس به اجبار از او گرفته بودند ، کم شده و با اصل پول تطبیق ندارد که با عکس العمل شدید پلیس ترکیه مواجه شد، یعنی خودم شاهد بودم که مشت محکمی در جلوی جمع به بینی اش زده شد و خون زیادی تو صورتش پاشید. بعد دیگر برایم ثابت شد که تعدادی از پلیس های لباس شخصی شعبه اتباع خارجی با سوء استفاده از شرایط موجود در پی اخاذی و دزدی از بازداشت شدگان هستند. به هر حال پس از گرفتن امضایی از چند صفحه که ندانستیم چیست البته با تهدید و زور ما را تا مرز ایران آوردند و دیپورت کردند. ما که قبل از رفتن با انتقادها و مخالفت های زیادی روبرو بودیم حالا دیگر روی برگشتن به خانه و محله را نداشتیم. پس در مسافرخانه ی ارزان و بسیار کثیف در میدان راه آهن تهران اقامت کردیم تا به فکر چاره باشیم پول بسیار کمی را که در زیرشلواریمان جاسازی کرده بودیم هنوز داشتیم، یک چند صد دلاری میشد شاید 300 دلار. برای کسب و کار و تجارت چند بار به قشم و کیش رفتیم که یا خرید خوبی نکردیم یا اجناس را خوب نتوانستیم بفروشیم . خوب یادم هست در ارزیابی فرودگاه مهرآباد زمانی که ارزیاب سلیقه ای عمل میکرد و به 2 قلم جنس کوچک ما جریمه زد یا اجازه ترخیص نداد من که فکر میکردم شاید با کمی توضیح بتوانم قانعش کنم به او گفتم که چند روز پیش بی هیچ دلیلی از ترکیه دیپورت شدیم و آرزو و سرمایه مان رو از دست رفته می بینیم که ناگهان با طعنه و قضاوتی عجولانی و قیافه ای حق به جانب به ما گفت که حتما در پی کثافت کاری یا قمار یا هر چیز دیگری گیر افتاده ایم و این حق ما بوده و باقی جریان... با جستجوی در وزنامه ها هم نتوانستیم کاری پیدا کنیم و مشکل بزرگ ما نداشتن جا و شهرستانی بودن بود، از طرفی از ترس دیده شدن و شناسایی اقوام زیادی که در تهران داشتیم هم در عذاب بودیم و خانواده های ما هم مدتی بود که از ما بی خبر بودند به خصوص نسبت به دوستم که از من کوچکتر بود احساس مسئولیت هم میکردم و نگرانیم چند برابر میشد. به حر حال یک روز که روی نیمکت ایستگاه اتوبوسی نا امیدانه نشسته بودیم با راهنمایی های یک پیر مرد یک کاری در تالاری در کرج پیدا شد و بعد دوستم را هم پیش خودم آوردم و در انجا شروع به کار کردم که پس از چند ماه توانستم کارهای داخلی تالار را مدیریت کنم و در چند شیفت سخت کار کنم و چند برابر پول بگیرم. یکسال گذشت تا من و دوستم بیشتر از 3 هزار دلار پس انداز کردیم و باز هم به اجبار از طریق همان رابط ترکیه ای تصمیم به برگشتن به ترکیه گرفتیم، البته هدف ما از ابتدا همین بود به همین خاطر این همه مشقت را در طی یک سال تحمل کردیم تا بتوانیم به خیال خودمان شکست سخت و ناعادلانه ای را که خورده بودیم جبران کنیم. چون باید از دست مهر دیپورت خلاص می شدیم. به هر حال از نو وارد خاک ترکیه شدیم و از انجا به خانه زنگ زدیم و دور تازه ی زندگی ما در ترکیه آغاز شد. ادامه دارد شهرام کیهان فر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 21:35 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
بله رابط ایرانی و همشهری ما در آنکارا با اخذ چند ده دلار به ازای هر نفر ما را در پایین شهر در هتلی نه چندان خوب و امن سکنی داد.
از بد حادثه زمان رفتن ما مصادف گشته بود با تیرگی و وخامت روابط دولت های ترکیه و ایران از پی ترور خبرنگار ی ترک با اصلیتی یهودی، که دولت ترکیه اصرار میکرد مدارکی در دست است که حزب الله ایران در طراحی و اجرای این قتل و سپس چندیدن قتل دیگر دست داشته است. به هر حال بگیر و ببند زیادی بود به همین خاطر رابط ما در ترکیه که قرار بود ما را به پانسیون خود ببرد به علت مساعد نبودن شرایط ما را به هتل برد. اگرچه هتل هتلی مناسب نبود و رابط ما باید حدس میزد که این هتل که مکان اقامت افراد چتر باز، قاچاقچی و خلافکار زیادی است ممکن است برای ما دردسر ساز شود اما احساس مسئولیت کجا و ما ایرانی ها کجا. من و دوستم که تمام بار سفرمان کنسرو بود و کلوچه و بیشتر کتاب و کتاب پس از پرداخت کرایه ۱۵ روز هتل در انتظار کاری ماندیم که قرار بود در ازای نفری ۵۰ دلار از طریق رابط فراهم شود. صبحانه هر روز ما یک کلوچه بود که نصف میکردیم و با نان می خوردیم و یک وعده دیگر که شامل یک کنسرو بود که به اتفاق ضربه فنی اش میکردیم. ما کاملا قانونی وارد شده بودیم اما از ترس برخورد بد پلیس ترکیه و اخراج نه قادر به تفریح و گشت و گذار بودیم و نه بابت صرفه جویی و پول کم، میتوانستیم شکمی سیر از غذاهای ترک بخوریم. به هر حال بعد یک هفته، مشغول به کار در شهرک صنایع چوب و مبلمان ترکیه(سیته لر) شدیم کار با اره های بزرگ بلند کردن الوارها ی سنگین با یک سوم حقوق. با اینکه بیشتر پولمان صرف هزینه ی هتل میشد اما ما راضی بودیم چرا که در باورمان ترکیه فقط پلی بود برای رفتن به اروپا و رسیدن به خوشبختی. و خوشبختی برای ما یعنی، حقوق شهروندی برابر، شغل و پول خوب، امکان تحصیل و ... اما متاسفانه هفته ای بیش نگذشت که اتفاقی بسیار بد برای ما افتاد. از چند روز قبل با مراجعه یک ایرانی، اتفاقا شمالی به اتاق ما حس خوبی نداشتیم چرا که این هم میهن دارای چهره ای با صورتی کاردی و تیپی معتاد بود که در آنجا بسیار به چشم می آمد گویا این شخص هم از طریق همین رابط ما بدانجا آمده بود که بعد در کنار ما نیز مشغول به کار شد. ساعت از ۹ شب گذشته بود که از لابی هتل با ما تماس گرفتند که با پاسپورت هایمان در لابی حاضر شویم چونکه پلیس ترک بخش اتباع خارجی(یابانجی لر شعبه سی) به ظاهر برای کنترل آمده بود. پس از پایین رفتن از پله ها و رسیدن به لابی با چهرهه ی پلیسی درشت اندام و عصبانی که انگار به خون ما ایرانی ها تشنه بود مواجه شدیم. پس از کنترل پاسپورت ما و نگاهی به ما دست برد به زیر بغل ما تا ما را راهی ماشین پلیسی کند که دم در هتل منتظرمان بود. من مقاومت کردم، به انگلیسی به او و مدیر هتل که در ظاهر به سختی انگلیسی میفهمیدند گفتم من ویزای قانونی دارم و پول هتل را هم تماما پرداخت کرده ام و خلافی هم مرتکب نشده ام به چه دلیلی باید همراه شما به پاسگاه پلیس بیایم مامور پلیس که بعدا فهمیدم اسمش محمد علی بود با عصبانیت به سمتم هجوم آورد و مرا به در آسانسور کوبید و من در حال درگیر شدن بودم که با دخالت مدیر هتل ما به سمت ماشین پلیسی رفتیم که پر بود از ایرانی، عراقی و روس و غیره ادامه دارد شهرام کیهان فر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:31 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
چند روز پیش مراجعه چند جوان هم محلی به درب منزل ما به منظور کسب اطلاعات برای رفتن به ترکیه که از طرف دوستی راهنمایی شده بودند من روا واداشت تا دیده ها و اطلاعاتی را که شاید بتواند مفید فایده واقع بشود را از طریق وبلاگم در اختیار دیگران بگذارم.
البته این یکی از چند صد باری بود که من تمام سعی ام را کردم تا اطلاعات و راهنمایی صحیحی انجام بدهم. بیست و جند سال بیشتر نداشتم که پس از تلاش بسیار از برای اشتغال و گذراندن دوره های فنی و حرفه ای درجه یک، در پی بیکاری و مشکلات مالی شدید خانواده و نابسامانی های اجتماعی و فرهنگی جامعه ی خود در رویای کسب و کار و سرمایه به ترکیه سفر کردم. اگرچه این سفر با همانگی و معرفی هموطنی در ترکیه به منظور کمک و راهنمایی برای پیدا کردن کار به خیال ما تضمین شده و همراه با تحقیق بود،اما از ورودی مرز ترکیه با برخورد پلیس مرزی و اخذ رشوه علنی از طرف پلیس ترکیه تا رسیدن به آنکارا و بر خورد هم میهنانمان و وقایعی که پس از آن رخ داد متوجه شدیم که فاصله ی بین شنیده تا دیده بسیار است... ادامه دارد شهرام کیهان فر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:30 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
پیش از آن که دعوت اسلام در عربستان آغاز شود و در نتیجه مساعی حضرت رسول و مجاهدین اولیه تمام قبایل عرب تحت یک لواء درآیند و تابع یک حکم و پیرو یک رشته آیین و آداب متحد شوند ، افراد هر قبیله اخلاق و آداب و دین مخصوصی داشتند و هر یک محکوم امر و پیرو فرمان و مقتضای رأی رئیس خود بودند . با (نگاهی به وضع جغرافیایی عربستان پر واضح است )که این سرزمین وسیع غیر از یکی دو نقطه هیچ مرکز مساعدی ندارد که یا به علت حاصلخیزی و یا ثروت معدنی یا علتی دیگر مردم را به خود جلب نماید و بالنتیجه در آن، بلاد آباد بزرگ و اجتماعات مفصل به وجود آید بلکه برخلاف وسعت بی پایان شبه جزیره و سختی آب و هوا و ندرت آب و مواد معیشت علاوه بر آن که طبعاً از عدد جمعیت می کاهد ، آنها را هم که تصادف تاریخ به چنین سرزمین نامساعدی انداخته باشد ، پیوسته به حرکت از نقطه ای به نقطه دیگر مجبور می سازد و مابین قبایل مختلفه بیابانها و اراضی لم یزرع غیر قابل عبور چنان فاصله می شود که گویی هر کدام از ایشان در جزیره ای از جزایر بعیده اقیانوس بی کرانی ساکنند و از حال یکدیگر بی خبر . این کیفیت هیچ وقت نمی گذاشته است که جمیع ساکنین عربستان با وجود کمی عده همه گرد یکدیگر جمع آیند و به اصطلاح امروز تشکیل ملتی واحد دهند چه ملت از جماعتی تشکیل می شود که منافع مادی و معنوی مشترک داشته باشند و یک رشته آداب قومی واحد که آن نیز نتیجه سالها زیستن با یکدیگر است ، ایشان را به هم مرتبط سازد و نسبت به هم پیوسته و متحد نگاه دارد . گذشته از اینکه این مقتضی در عربستان وجود نداشته ، خلاف آن یعنی تنافر قبایبل از یکدیگر و اختلاف اخلاق و آداب و ادیان همیشه حکمفرما بوده و هیچ وقت هم از لحاظ مادی و نظر جلب نفع عربستان و مساکن آن لیاقت آن را نداشته است که دول جهانگیر خارجی با منفعت جویان داخلی ، خود را به تسخیر سراسر آن به زحمت بیندازند و اساساً این کار با وسایل ناقص قدیم و وضع جغرافیایی ناسازگار عربستان در آن ایام امکان پذیر نبود . اگر چه پیغمبر اسلام با شمشیر و موعظه حسنه و وعد وعید قلوب جمیع قبایل عرب را تابع یک ایمان کرده و همه از این نظر سالک مسلکی واحد شده اند اما همین که آن شور و جوش اولی رو به آرامش گذاشته و مصالح دنیایی ایمان قلبی را مغلوب کرده عربستان به همان حالت اول برگشته و بدویت که تنها معیشت مقتضی این قبیل اقالیم است به قوت سابق عود کرده و همان تعصب جاهلیت و تفرق و تشتت احیا شده است و امروز نیز عربستان با وجود سلطنتهای اسمی و نظارت دولت مقتدر خارجی و وسایل تمدن جدید از این لحاظ چندان با قرون قبل از اسلام فرق نکرده . به همین ملاحظات در میان قبایل عربستان تحقیق تمدن و آداب قومی مفصل و دین و آیینی شایسته اعتنا از جهات عقلانی و فکری بی مورد و خارج از موضوع است فقط چنانکه در سایقاً هم گفتیم وضع جغرافیایی عربستان که تقریباً در همه جای آن یکسان بوده است که بعضی از آنها مثل مهمان نوازی و وفای به عهد و کرم و جوانمردی و رشادت پسندیده و بعضی دیگر مثل کینه جویی و دزدی و غارتگری و زنده در خاک کردن دختران که از شدت غیرت عرب ناشی شده نکوهیده است . در میان قبایلی که با متمدنین مجاور همسایگی و رفت و آمد داشتند و یا آن که از این ملل تجاوز و مسافرین و مبلغینی به مساکن ایشان راه یافته بودند ، آداب و عقاید و آرائی نفوذ یافته بود مقتبس از این ملل خارجی و عرب بتدریج آنها را مورد احترام و پرستش خود قرار داده بودند . چنانکه جمعی از عرب به دین صائبین یعنی آیین ستاره پرستان قدیم کلده و بابل و گروهی به کیش زردشتی و جماعتی به مذاهب یهود و عیسوی آشنا شده بودند، لیکن اغلب قبایل به همان درجه بت پرستی که در مرحله دیانت پست ترین درجات است باقی بودند و از هر قبیله بت مخصوصی داشتند که از چوب یا فلز یا سنگ یا عاج می ساختند و آن را در نقطه ای می گذاشتند و جمیع افراد آن قبیله به زیارت و پرستش آن می رفتند ، چنانکه ودّ بت قبیله کلب در محل دومة الجندل قرار داشت و سواع بت قبیله هذیل و یغوث بت قبیله مذحج و نسر ( کرگس) بت ذوالکلاع در یمن و یعوق بت قبیله همدان و لات بت بنب ثقیف در طائف بود . بت مخصوص قریش غزّی و منات بت دو قبیله اوس و خزرج و هبل بزرگترین اصنام این قبایل را در خانه کعبه جا داده بودند و کعبه قبل از ظهور اسلام بزرگترین بتخانه عربستان و زیارتگاه و مطاف بت پرستان عرب زده است . از آداب مخصوص عرب که قسمتی از آنها هم از آداب عبرانیان مقتبس است و اسلام نیز آنها را باقی گذارده عدم ازدواج با محارم و زن پدر و حج خانه کعبه و احرام و عمره و طواف و سعی و رمی جمره و غسل و ختان و بریدن دست دزد و نذر و قربانی و غیره است . برخلاف این آداب اسلام به شدت زنده در خاک کردن دختران و بسیاری دیگر از آداب زشت و تعصبهای جاهلیت را نهی نموده است . مکه علاوه بر آن که بتخانه بزرگ و زیارتگاه و مقصد حجاج عرب بود به علت وقوع آن بر محل تقاطع چندین راه کاروانی مم همیشه قوافلی از یمن و بلاد غساسنه و سواحل خلیج فارس و عمان و بحر احمر به آنجا برای تجارت می آمدند و قریش ساکن مکه هم هر سال دو سفر به قصد داد و ستد یکی در زمستان به سمت یمن دیگری در تابستان به طرف جبل حوران و بصری می نمدند . این کیفیت یعنی مطاف و مزار بودن کعبه و موقع تجارتی آن بتدریج ساکنین آن را به تأسیساتی جهت رفاه حال زوار و تجار وادار کرد و جهت جمعی از مردم آنجا مناصبی پیدا شد که غالباً به ارث می رسید و در خاندان یا قبیله ای باقی می ماند . اهم این مشاغل مأموریت کلیدداری و پرده داری خانه کعبه بود که به عربی آن را سدانت و مأمور آن را سادن می گویند و شخص سادن که در میان قبیله خود حکم همان کاهن را در میان بنی اسرائیل داشت ، رئیس قبیله خویش نیز بود یعنی قبیله ای که این شغل در میان ایشان می گشت سدانت را جز به رئیس خود به دیگری نمی دادند . در مکه شخص دیگری صاحب السّقایة نام داشت و مأموریت او این بود که چون در مکه آب به قدر کافی وجود نداشت با مشک و شتر برای رفاه حجاج و زوار آب شیرین از خارج بیاورد . صاحب الرّفادة شخص دیگری بود که از نذور و موقوفاتی که عرب به عنوان خانه کعبه می دادند برای زیارت کنندگان و فقرا طعام کافی فراهم نماید . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 21:36 توسط شهرام کیهان فر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ فقط تلاشی است کم و ناچیز در حد توان، مطالعات و دانش محدود نویسنده که با انتخاب گوشه هایی از تاریخ ، ادبیات و شعر شاعران معاصر و کهن و حتی شاعران گمنامی همچون زنده یاد علی اکبر واله شیدا ،سعی در گسترش فرهنگ شعر و شعر خوانی و مطالعه دارد البته ناگفته نماند که انتخاب اشعار نیمایی، اجتماعی، حماسی و غنایی که بازتاب شرایط امروز جامعه ما باشد در الویت قرار دارد. امید است که برخلاف انتظار اینجانب کاستی ها و سواد ناچیز بنده در زمینه شعر و ادبیات، آسیبی به این فضای پر گهر نرساند. امیدوارم با ارسال اشعار و نظرات خود اینجانب را در این مهم یاری رسانید.
|
|
RSS
|